بنده ی عشق

دل نوشته

 

 img_5230_600x600_100kb.jpg

Ein neues Jahr, ein neues Glück


Wir ziehen froh hinein

 

Und: Vorwärts, vorwärts, nie zurück

 

Das soll unsre Lösung sein

 

Volksgut


چـل ســـال بـیـش رفــت کـه مـن لاف می‌زنــم

کـز چـاکـــــــــران پـیـــر مـغـان کـمـتـریـن مـنــم

هـر گـــز به یـُـمـن عـاطـفـت پـیــر مــی فـروش

سـاغـر تـُهــی نـشـد ز مـی صـــــاف روشـنــم

از جــاه عـشـق و دولـت رنـــــــدان پـاکـــــــبــاز

پـیـوستـه صــدر مـِـصـطـبـه ها بـــود مـسـکـنـم

در شــأن مـن بـه دُرد کـشـی ظـَـنّ بـد مـَـبـَــــر

کـــالـوده گـشـت جـامـــــه ولی پـاکــــــدامـنـم

شهـباز دست پادشهم ، این چه حالت ست ؟!

 کــــز یـاد بـــرده‌انـد هــــــــــوای نـشـیـمــنـــم

حـیـف ست بلبلی چو مـن اکـنـون در این قفس

با این لـسـان عـذب کـه خـامـُش چو سـوسـنـم

آب و هـوای فـارس عـجـب سـِفـلـــه پـرور سـت

کـو همرهی ؟! کـه خـیـمـه از ایـن خاک بر کنـم

حـافـــظ به زیر خرقه قـدح تا بـه کی کشـی ؟!

در بــزم خـواجــــــــه پــرده ز کـارت بـر افـکــنــم

تـوران‌شـه خـجـسـتـه که در “مـَـنْ یـَزیـد” فضـل

شـد مـنـّـــت مـَـواهـِــــــب او طـــــوق گــردنــم

 

img_4706_600x600_100kb.jpg

Dir und mir wünsche ich Augen

die die Lichter und Signale

in unseren Dunkelheiten erkennen

Ohren

die die Rufe und Erkenntnisse

in unseren Betäubungen vernehmen

dir und mir eine Seele

die all das in sich aufnimmt und

annimmt

und eine Sprache

die in ihrer Ehrlichkeit

uns aus unserer Stummheit

herausführt

uns aussprechen lässt

was uns gefangenhält.

 

Margot Bickel

 

 

  

برای تو و خویش
چشمانی آرزو می‌كنم
كه چراغ‌ها و نشانه‌ها را
در ظلمات‌مان
ببیند.

گوشی
كه صداها و شناسه‌ها را
در بیهوشی‌مان
بشنود.

برای تو و خویش، روحی
كه این همه را
در خود گیرد و بپذیرد.

و زبانی
كه در صداقت خود
ما را از خاموشی خویش
بیرون كشد
و بگذارد
از آن چیزها كه در بندمان كشیده است
سخن بگوییم.

مارگوت بیکل
همکاری و برگردان: احمد شاملو

 

 

 

 

img_3656_600x600_100kb.jpg

 

Jeden Tag weint mein Herz mehr Tränen um dich

Dein hartes Herz wird meiner immer mehr überdrüssig

 

Du gibst mich auf, die Trauer tut das nicht

Treu ist die Trauer, du bist es nicht

 

Maulana

 

 

وفا

هر روز دلم در غم تو زارتر است

وز من دل بی رحم تو بیزارتر است

 

بگذاشتی ام غم بی تو مگذاشتت مرا

حقا که غمت از تو وفادارتر است

 

مولانا 

 

 

 

 

 img_2903_600x600_100kb.jpg

به نام نامی دوست که یکی است

 

 

ارسالی توسط سوگند نازنینم 

 

“خواند مرا سوی دوست “ 

 

نفخه گلبوی دوست

لعل سخنگوی دوست

گفت چه خواهی ز دوست

گفتمش ای دوست، دوست

آن گل باغ وجود

مظهر تقوا و جود

لب به تبسم گشود

گفت مرادت که بود

گفتمش ای دوست، دوست

آن صنم دلنواز

با دو جهان عز و ناز

در به رخم کرد باز

گفت چه بودت نیاز

گفتمش ای دوست، دوست

گفت در این بارگاه

از چه تو بردی پناه

سو ی که داری نگاه

کیست تو را خضر راه

گفتمش ای دوست، دوست

گفت در این کارزار

طا لب رخسار یار

سر خوش عشق نگار

کیست ؟ بگو غم مدار

گفتمش ای دوست، دوست

گفت بگو کیستی

اهل دل ار نیستی

از چه چنین زیستی

در طلب کیستی ؟

گفتمش ای دوست، دوست

گفت طلب کن ز دوست

آنچه تو را آرزوست

تا که به دستت سبوست

چون همه هستی ز اوست

گفتمش ای دوست، دوست

رفت چو یک سو حجاب

 گشت عیان آفتاب

شد ز کفم صبر و تاب

خواست چو از من جواب

گفتمش ای دوست، دوست


 img_4436_600x600_100kb.jpg

 

Drei Worte

 

 

Drei Worte können mehr sagen als du glaubst

Drei Worte können über tot oder leben entscheiden

Drei Worte über dich ?

Es gibt zu viele um mich zu entscheiden

 

Aber wenn du mich anguckst

Ich müsst lügen wenn ich sag:ich vergesse dich

Ich müsst mich selbst betrügen

Drei worte?Ok! Ich liebe dich

 

Ich weiß nicht wie du darüber denkst

Aber wenn du mich jetzt sehen würdest

Dann wüsstest du wie ich darüber denk

Mann verdammt ich vermisse dich

 

Auch wenn du es mir nicht glaubst

Diese Worte mein ich ernst

Ich kann dich nicht vergessen

Ich werd traurig umso weiter du dich enfernst

 

Als ich dich das erste mal gesehen hab

Wollte ich es nicht zu geben

Ich hab mich in dich verliebt

Jetzt macht es einen sinn erst mal wieder zu leben

 

Drei Worte für dich?

Wie soll ich sie finden in dieser dunklen nacht

Doch mein gefühl weiß was es macht

Es sagt ich liebe dich

 

Ich wollt diese Drei worte nie zugeben

Doch ich musste es jetzt

Es macht wieder einen sinn zu leben

 

Drei worte die entscheiden

Drei worte die zwei menschen verändern

Drei worte so wichtig für mich

Drei worte die halten wie bänder

 

Diese Drei worte mein ich ernst

Ich musste sie aufschrieben nur für dich

Drei worte:ich liebe dich

Aber bitte vergess mich nicht

 



 von marcelfetzer

پست امروز نوشته ی آقای مهدی عزیز است که گویا در قسمت نظرات مربوط به داستان “گوجه سبز” اثر “خانم درویشیان” ثبت نشده است . ضمن سپاس از ایشان  به اطلاع کلیه ی عزیزان می رساند که  نظرات  صرفا در صورتی که مغایر با  اصول اخلاقی باشد ویا طبق درخواست نویسنده ی مطلب  حذف می گردد . چناچه نظرات شما عزیزان منعکس نمی شود خواهشمندم به آدرس ای میلم ارسال فرمایید .بدیهی است مطلب ذیل نیز از طریق ای میل دریافت شده است.

با سپاس

بنده ی عشق

با درودی گرم خدمت خوانندگان این وبلاگ دوست داشتنی.
انگیزۀ من برای نوشتن این یادداشت، ایراداتی است که دوست عزیزمان شیپور بر نوشتۀ خانم درویشیان گرفته بود و کمی تا اندازه­ای موجب رنجش ایشان شد. از آنجا که داستان مزبور را من ادیت کرده­ام و از آنجا که خانم درویشیان خودشان از دادن پاسخ خودداری می­کنند، به خود اجازه دادم که در مقام وکیل تسخیری ایشان مطالبی را به عرض برسانم.
***
زبان و به ویژه خط فارسی امروز مثل بچۀ یتیمی شده که اگر پدری هم دارد، پدری است معتاد و بیکاره که از عهدۀ سرپرستی فرزندش بر نمی­آید و لذا چندین عمو و دایی و پدربزرگ و جد مادری و پدری و … هرکدام داعیۀ سرپرستی او را داشته و هر یک آن را به سویی می­کشند. هر نشریه­ای در ابتدای انتشار خود مانیفستی انتشار می­دهد با عنوان «ما اینگونه می­نویسیم» و حتا به خود اجازه می­دهند که مقالات وارده را ابتدا به رسم­الخط مورد تاییدخود برگردانده و سپس اقدام به انتشار آن بنمایند.
در یک چنین بلبشویی نشستن و مثل جناب شیپورچی حکم قطعی صادر کردن یا نشان از دل شیر دارد، یا آنکه شخص نمی­داند که در این آشفته بازار، چه می­گذرد.
امروزه دولت که باید حافظ و حامی اصلی خط و زبان باشد، آنقدر مشکل و گرفتاری دارد اگر کسی در این مورد پیشنهادی بدهد، حداقل کاری که می­کنند این است که به ریشش بخندند. بنابراین چاره­ای نمی­ماند جز اینکه هرکس آنچه را که خود می­پسندد برگزیده و ادامه دهد. من هم این رسم­الخطی را که در داستان «گوجه سبز» می­بینید بیش از سایر انواع، می­پسندم که البته اختراع خود من نیست بلکه تنها انتخاب من است. بسیاری از جدا نویسی­های افراطی را نمی­پسندم و به نظرم می­رسد که در اکثر موارد، واژه را از ریخت می­اندازند. هرگز نمی­پسندم که مثلا به جای «چشمم» بنویسم «چشم­م» یا «چشم­ام»؛ یا فکر نمی­کنم که هرگز به جای «زندگی» بنویسم «زنده­گی».
البته اگر روزی مرجع ذیصلاحی پیدا شود که مورد قبول همگان باشد و حکمی قطعی صادر کند، مسلما من نیز یکی از آخرین افرادی خواهم بود که به آن حکم گردن نهم. اما امروز و تا این لحظه تصور من بر این است که هیچ­کس در چنین مقام و موقعی نیست و فعلا باید به همین حکمِ «من چنین می­نویسم» گردن نهیم و هرکسی را به حال خودش بگذاریم.
داستان مورد نظر نیز شاید احتیاج به یک ادیت حرفه­ای داشته باشد، اما ایراداتی که جناب شیپور گرفته­اند به این مشکل باز می­گردد و ربطی به ادیت ندارد. «من اینگونه می­نویسم». 


img_4594_600x600_100kb.jpg

 

 

 

 

شمس و قمرم آمد سمع و بصرم آمد     وان سیمبرم آمد وان کان زرم آمد

مستی سرم آمد نور نظرم آمد     چیز دگر ار خواهی چیز دگرم آمد

آن راه زنم آمد توبه شکنم آمد     وان یوسف سیمین بر ناگه به برم آمد

امروز به از دینه ای مونس دیرینه     دی مست بدان بودم کز وی خبرم آمد

آن کس که همی‌جستم دی من به چراغ او را     امروز چو تنگ گل بر ره گذرم آمد

دو دست کمر کرد او بگرفت مرا در بر     زان تاج نکورویان نادر کمرم آمد

آن باغ و بهارش بین وان خمر و خمارش بین      وان هضم و گوارش بین چون گلشکرم آمد

از مرگ چرا ترسم کو آب حیات آمد      وز طعنه چرا ترسم چون او سپرم آمد

امروز سلیمانم کانگشتریم دادی      وان تاج ملوکانه بر فرق سرم آمد

از حد چو بشد دردم در عشق سفر کردم     یا رب چه سعادت‌ها که زین سفرم آمد

وقتست که می نوشم تا برق زند هوشم     وقتست که برپرم چون بال و پرم آمد


وقتست که درتابم چون صبح در این عالم     وقتست که برغرم چون 

بیتی دو بماند اما بردند مرا جانا       جایی که جهان آن جا بس مختصرم آمد

 (دیوان شمس-غزل ۶۳۳)

img_1216_600x600_100kb.jpg

اواخر اردیبهشت بود و تقریبا گرد و قلنبه شده بودم، راه رفتن کمی سخت بود و نفس انگار احتیاج به کمک داشت، هوا هم که روز به روز گرم­تر می­شد و عصرها ماندن در خانه کلافه کننده بود. از صبح که بیدار شدم تصمیم گرفتم با هوشنگ به خانه دوستش بروم تا هم هوایی تازه کنم و هم گپی با خانمش بزنم، شاید کمی از درد غربت بکاهم.

دو اتاق کوچک و جمع و جور در یکی از منطقه­های متوسط کرایه کرده بودیم، خوب بود و برای اول زندگی کافی، اما از وقتی این وروجک شروع به تکان خوردن کرده بود باید دنبال جای بزرگتری می­گشتیم تا کمی راحت­تر باشیم. چون آشپزخانه و توالت این خانه در طبقۀ اول بود و ما در طبقه سوم زندگی می­کردیم و اگر بچه می­آمد برخی کارها مشکل می­شد. به همین خاطر هوشنگ با دوستش که به او قول خانۀ یکی از فامیل­هایش را داده بود قرار گذاشته و می­خواست خانه را ببیند. من هم دوست داشتم با او همراه شوم تا خانۀ تازه را ببینم. لباسم را پوشیده و آماده بودم. هوشنگ از اداره آمد و غذایش را خورد و کمی روزنامه عصر را نگاه کرد و گفت: «باید برم تا دیر نشده» گفتم: «منم میام.» نگاهی به من کرد و گفت: «مگه گربه­ای که هر جا من میرم دنبالم بیای؟» خنده­ای بر صورتم نقش بست. به یاد حرف مادرم افتادم که همیشه می­گفت: «شهین مثل گربه می­مونه، تا بهش محبت کنی خودشو می­خواد قربون آدم کنه!»

گفتم: «آره گربه­ام، دلم گرفته می­خوام بیام.»

شانه­هایش را بالا انداخت و گفت: «باید تند راه بیفتی چون دیر شده!»

به سرعت برق تمامی وسایل را جا به جا کردم و راه افتادیم. تا به خانه دوستش برسیم، یک ساعتی در اتوبوس بودیم و مقداری پیاده روی کردیم تا به کوچۀ آنها رسیدیم. او از جلو تند تند می­رفت و من از ترس اینکه شکمم به کسی نخورد، پشت سرش تقریبا می­دویدم. در میانۀ راه بودیم که دوره­گردی با یک طبق گوجه­سبز از روبرو آمد. گوجه­ها را مثل تپه بالا آورده و بود و لابه­لایش گل نسترن قرمز گذاشته و صدایش را در گلو انداخته بود که: «گوجه دارم، گوجه سبز، نوبر بهاره گوجه سبز» دلم غش ­رفت و نمی­دانم چرا آب دهانم زیاد شد. هوشنگ آنقدر جلو بود که نمی­شد صدایش کنم. ایستادم و یک سیر گوجه خریدم. به فروشنده گفتم از ظرف کنار دستش کمی هم نمک رویش بریزد. داشتم از خوشحالی می­خندیدم. راه افتادم و به سرعتم اضافه کردم تا هوشنگ را گم نکنم چون خانه دوستش را بلد نبودم. همینطور که می­رفتم سرِ کاغذ قیف مانندی را که گوجه­ها داخل آن خودنمایی می­کردند باز کرده، یکی در آوردم و با کف دستم خوب مالیدم تا به خیال خودم تمیزش کنم و تا خواستم آن را در دهان بگذارم، ناگهان فریادی در گوشم پیچید و دستی بازویم را گرفت. یک لحظه متوجه نشدم که چه اتفاقی افتاده. وقتی برگشتم تا ببینم  چه کسی است؛ دیدم هوشنگ صورتش مثل لبو قرمز شده و با عصبانیت فریاد می­زند: «بهت می­گم نیا! حالا دیدی دیر رسیدیم؟!»

گفتم: «عجله نکن، کمی گوجه سبز خریدم. یهو هوس کردم …»

 با دیدن کاغذی که در دستم بود بیشتر عصبانی شد. به کلی فراموش کرد که در خیابان هستیم و این همه آدم دارند از کنارمان می­گذرند. بنای داد و بیداد را گذاشت که: «آخه درد بخوری! حالا چه وقت کوفت خوردنت بود؟ دیرمان شد … تو لایق همان دوتا اتاقی. باید همان جا بمانی. تو را چه به خانه دربست گرفتن! اصلا به من خر کسی نیست بگه به تو چه؛ بذار خودش بره دنبال خونه! من که از صبح تا شب سر کارم، خودش میدونه و کارای خونه و بچه­ش!»

 تقریبا دوماه دیگه بچه بدنیا می­آمد و من هنوز نمی­دانستم «ویار» یا «دل به هم خوردن» یعنی چه و نمی­دانم چرا آنروز هوس گوجه سبز کردم؟ وسط خیابان و در میان جمعیت اشک از چشمانم جاری شد و به روی صورت رنگ پریده­ام ریخت. تمام تنم می­لرزید و دوست نداشتم به خانه دوستش بروم. سرم را پایین انداختم و به راه خود ادامه دادم. هنوز گوجه سبز توی دستم بود. به در خانۀ دوستش رسیدیم، چند بار زنگ زد کسی در را باز نکرد. نگاهی به من کرد و گفت: «دیدی؟ دیر رسیدیم. مردم علاف من و تو نیستند. حالا نمی­شد این کوفتو فردا بخری!؟» همانطور که نگاهش می­کردم پاکت را با گوجه­ای که حالا در دستانم  دیگر داشت حسابی برق می­زد، توی جوی آب جلو خانه انداختم و راه خانۀ خودمان را پیش گرفتم. در خودم فرو رفته بودم و دنیا داشت دور سرم می­چرخید که دیدم دوست هوشنگ کنارم رسیده و با من حرف می­زند. گویا چندین­بار صدایم کرده و من نشنیده بودم. گفت: «ببخشید! خیلی معذرت می­خوام. از اداره که اومدم، خانمم و بچه دلشون بستنی می­خواست، رفتیم تا سر کوچه و برگشتیم!»

هوشنگ دورتر ایستاده بود و به من نگاه می­کرد .


img_3434.JPG

 

لحظه ی دیدار

 

لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام ، مستم
باز می لرزد ، دلم ، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ
های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست
و آبرویم را نریزی ، دل
ای نخورده مست
لحظه ی دیدار نزدیک است

مهدی اخوان ثالث

Next Page »
FireStats icon Powered by FireStats