Ein neues Jahr, ein neues Glück
Wir ziehen froh hinein
Und: Vorwärts, vorwärts, nie zurück
Das soll unsre Lösung sein
Volksgut
دل نوشته
Ein neues Jahr, ein neues Glück
Wir ziehen froh hinein
Und: Vorwärts, vorwärts, nie zurück
Das soll unsre Lösung sein
Volksgut
چـل ســـال بـیـش رفــت کـه مـن لاف میزنــم
کـز چـاکـــــــــران پـیـــر مـغـان کـمـتـریـن مـنــم
هـر گـــز به یـُـمـن عـاطـفـت پـیــر مــی فـروش
سـاغـر تـُهــی نـشـد ز مـی صـــــاف روشـنــم
از جــاه عـشـق و دولـت رنـــــــدان پـاکـــــــبــاز
پـیـوستـه صــدر مـِـصـطـبـه ها بـــود مـسـکـنـم
در شــأن مـن بـه دُرد کـشـی ظـَـنّ بـد مـَـبـَــــر
کـــالـوده گـشـت جـامـــــه ولی پـاکــــــدامـنـم
شهـباز دست پادشهم ، این چه حالت ست ؟!
کــــز یـاد بـــردهانـد هــــــــــوای نـشـیـمــنـــم
حـیـف ست بلبلی چو مـن اکـنـون در این قفس
با این لـسـان عـذب کـه خـامـُش چو سـوسـنـم
آب و هـوای فـارس عـجـب سـِفـلـــه پـرور سـت
کـو همرهی ؟! کـه خـیـمـه از ایـن خاک بر کنـم
حـافـــظ به زیر خرقه قـدح تا بـه کی کشـی ؟!
در بــزم خـواجــــــــه پــرده ز کـارت بـر افـکــنــم
تـورانشـه خـجـسـتـه که در “مـَـنْ یـَزیـد” فضـل
شـد مـنـّـــت مـَـواهـِــــــب او طـــــوق گــردنــم
Dir und mir wünsche ich Augen
die die Lichter und Signale
in unseren Dunkelheiten erkennen
Ohren
die die Rufe und Erkenntnisse
in unseren Betäubungen vernehmen
dir und mir eine Seele
die all das in sich aufnimmt und
annimmt
und eine Sprache
die in ihrer Ehrlichkeit
uns aus unserer Stummheit
herausführt
uns aussprechen lässt
was uns gefangenhält.
Margot Bickel
برای تو و خویش
چشمانی آرزو میكنم
كه چراغها و نشانهها را
در ظلماتمان
ببیند.
گوشی
كه صداها و شناسهها را
در بیهوشیمان
بشنود.
برای تو و خویش، روحی
كه این همه را
در خود گیرد و بپذیرد.
و زبانی
كه در صداقت خود
ما را از خاموشی خویش
بیرون كشد
و بگذارد
از آن چیزها كه در بندمان كشیده است
سخن بگوییم.
مارگوت بیکل
همکاری و برگردان: احمد شاملو
Jeden Tag weint mein Herz mehr Tränen um dich
Dein hartes Herz wird meiner immer mehr überdrüssig
Du gibst mich auf, die Trauer tut das nicht
Treu ist die Trauer, du bist es nicht
Maulana
وفا
هر روز دلم در غم تو زارتر است
وز من دل بی رحم تو بیزارتر است
بگذاشتی ام غم بی تو مگذاشتت مرا
حقا که غمت از تو وفادارتر است
مولانا
به نام نامی دوست که یکی است
ارسالی توسط سوگند نازنینم
“خواند مرا سوی دوست “
نفخه گلبوی دوست
لعل سخنگوی دوست
گفت چه خواهی ز دوست
گفتمش ای دوست، دوست
آن گل باغ وجود
مظهر تقوا و جود
لب به تبسم گشود
گفت مرادت که بود
گفتمش ای دوست، دوست
آن صنم دلنواز
با دو جهان عز و ناز
در به رخم کرد باز
گفت چه بودت نیاز
گفتمش ای دوست، دوست
گفت در این بارگاه
از چه تو بردی پناه
سو ی که داری نگاه
کیست تو را خضر راه
گفتمش ای دوست، دوست
گفت در این کارزار
طا لب رخسار یار
سر خوش عشق نگار
کیست ؟ بگو غم مدار
گفتمش ای دوست، دوست
گفت بگو کیستی
اهل دل ار نیستی
از چه چنین زیستی
در طلب کیستی ؟
گفتمش ای دوست، دوست
گفت طلب کن ز دوست
آنچه تو را آرزوست
تا که به دستت سبوست
چون همه هستی ز اوست
گفتمش ای دوست، دوست
رفت چو یک سو حجاب
گشت عیان آفتاب
شد ز کفم صبر و تاب
خواست چو از من جواب
گفتمش ای دوست، دوست
Drei Worte
Drei Worte können mehr sagen als du glaubst
Drei Worte können über tot oder leben entscheiden
Drei Worte über dich ?
Es gibt zu viele um mich zu entscheiden
Aber wenn du mich anguckst
Ich müsst lügen wenn ich sag:ich vergesse dich
Ich müsst mich selbst betrügen
Drei worte?Ok! Ich liebe dich
Ich weiß nicht wie du darüber denkst
Aber wenn du mich jetzt sehen würdest
Dann wüsstest du wie ich darüber denk
Mann verdammt ich vermisse dich
Auch wenn du es mir nicht glaubst
Diese Worte mein ich ernst
Ich kann dich nicht vergessen
Ich werd traurig umso weiter du dich enfernst
Als ich dich das erste mal gesehen hab
Wollte ich es nicht zu geben
Ich hab mich in dich verliebt
Jetzt macht es einen sinn erst mal wieder zu leben
Drei Worte für dich?
Wie soll ich sie finden in dieser dunklen nacht
Doch mein gefühl weiß was es macht
Es sagt ich liebe dich
Ich wollt diese Drei worte nie zugeben
Doch ich musste es jetzt
Es macht wieder einen sinn zu leben
Drei worte die entscheiden
Drei worte die zwei menschen verändern
Drei worte so wichtig für mich
Drei worte die halten wie bänder
Diese Drei worte mein ich ernst
Ich musste sie aufschrieben nur für dich
Drei worte:ich liebe dich
Aber bitte vergess mich nicht
von marcelfetzer
پست امروز نوشته ی آقای مهدی عزیز است که گویا در قسمت نظرات مربوط به داستان “گوجه سبز” اثر “خانم درویشیان” ثبت نشده است . ضمن سپاس از ایشان به اطلاع کلیه ی عزیزان می رساند که نظرات صرفا در صورتی که مغایر با اصول اخلاقی باشد ویا طبق درخواست نویسنده ی مطلب حذف می گردد . چناچه نظرات شما عزیزان منعکس نمی شود خواهشمندم به آدرس ای میلم ارسال فرمایید .بدیهی است مطلب ذیل نیز از طریق ای میل دریافت شده است.
با سپاس
بنده ی عشق
شمس و قمرم آمد سمع و بصرم آمد وان سیمبرم آمد وان کان زرم آمد
مستی سرم آمد نور نظرم آمد چیز دگر ار خواهی چیز دگرم آمد
آن راه زنم آمد توبه شکنم آمد وان یوسف سیمین بر ناگه به برم آمد
امروز به از دینه ای مونس دیرینه دی مست بدان بودم کز وی خبرم آمد
آن کس که همیجستم دی من به چراغ او را امروز چو تنگ گل بر ره گذرم آمد
دو دست کمر کرد او بگرفت مرا در بر زان تاج نکورویان نادر کمرم آمد
آن باغ و بهارش بین وان خمر و خمارش بین وان هضم و گوارش بین چون گلشکرم آمد
از مرگ چرا ترسم کو آب حیات آمد وز طعنه چرا ترسم چون او سپرم آمد
امروز سلیمانم کانگشتریم دادی وان تاج ملوکانه بر فرق سرم آمد
از حد چو بشد دردم در عشق سفر کردم یا رب چه سعادتها که زین سفرم آمد
وقتست که می نوشم تا برق زند هوشم وقتست که برپرم چون بال و پرم آمد
وقتست که درتابم چون صبح در این عالم وقتست که برغرم چون
بیتی دو بماند اما بردند مرا جانا جایی که جهان آن جا بس مختصرم آمد
(دیوان شمس-غزل ۶۳۳)
اواخر اردیبهشت بود و تقریبا گرد و قلنبه شده بودم، راه رفتن کمی سخت بود و نفس انگار احتیاج به کمک داشت، هوا هم که روز به روز گرمتر میشد و عصرها ماندن در خانه کلافه کننده بود. از صبح که بیدار شدم تصمیم گرفتم با هوشنگ به خانه دوستش بروم تا هم هوایی تازه کنم و هم گپی با خانمش بزنم، شاید کمی از درد غربت بکاهم.
دو اتاق کوچک و جمع و جور در یکی از منطقههای متوسط کرایه کرده بودیم، خوب بود و برای اول زندگی کافی، اما از وقتی این وروجک شروع به تکان خوردن کرده بود باید دنبال جای بزرگتری میگشتیم تا کمی راحتتر باشیم. چون آشپزخانه و توالت این خانه در طبقۀ اول بود و ما در طبقه سوم زندگی میکردیم و اگر بچه میآمد برخی کارها مشکل میشد. به همین خاطر هوشنگ با دوستش که به او قول خانۀ یکی از فامیلهایش را داده بود قرار گذاشته و میخواست خانه را ببیند. من هم دوست داشتم با او همراه شوم تا خانۀ تازه را ببینم. لباسم را پوشیده و آماده بودم. هوشنگ از اداره آمد و غذایش را خورد و کمی روزنامه عصر را نگاه کرد و گفت: «باید برم تا دیر نشده» گفتم: «منم میام.» نگاهی به من کرد و گفت: «مگه گربهای که هر جا من میرم دنبالم بیای؟» خندهای بر صورتم نقش بست. به یاد حرف مادرم افتادم که همیشه میگفت: «شهین مثل گربه میمونه، تا بهش محبت کنی خودشو میخواد قربون آدم کنه!»
گفتم: «آره گربهام، دلم گرفته میخوام بیام.»
شانههایش را بالا انداخت و گفت: «باید تند راه بیفتی چون دیر شده!»
به سرعت برق تمامی وسایل را جا به جا کردم و راه افتادیم. تا به خانه دوستش برسیم، یک ساعتی در اتوبوس بودیم و مقداری پیاده روی کردیم تا به کوچۀ آنها رسیدیم. او از جلو تند تند میرفت و من از ترس اینکه شکمم به کسی نخورد، پشت سرش تقریبا میدویدم. در میانۀ راه بودیم که دورهگردی با یک طبق گوجهسبز از روبرو آمد. گوجهها را مثل تپه بالا آورده و بود و لابهلایش گل نسترن قرمز گذاشته و صدایش را در گلو انداخته بود که: «گوجه دارم، گوجه سبز، نوبر بهاره گوجه سبز» دلم غش رفت و نمیدانم چرا آب دهانم زیاد شد. هوشنگ آنقدر جلو بود که نمیشد صدایش کنم. ایستادم و یک سیر گوجه خریدم. به فروشنده گفتم از ظرف کنار دستش کمی هم نمک رویش بریزد. داشتم از خوشحالی میخندیدم. راه افتادم و به سرعتم اضافه کردم تا هوشنگ را گم نکنم چون خانه دوستش را بلد نبودم. همینطور که میرفتم سرِ کاغذ قیف مانندی را که گوجهها داخل آن خودنمایی میکردند باز کرده، یکی در آوردم و با کف دستم خوب مالیدم تا به خیال خودم تمیزش کنم و تا خواستم آن را در دهان بگذارم، ناگهان فریادی در گوشم پیچید و دستی بازویم را گرفت. یک لحظه متوجه نشدم که چه اتفاقی افتاده. وقتی برگشتم تا ببینم چه کسی است؛ دیدم هوشنگ صورتش مثل لبو قرمز شده و با عصبانیت فریاد میزند: «بهت میگم نیا! حالا دیدی دیر رسیدیم؟!»
گفتم: «عجله نکن، کمی گوجه سبز خریدم. یهو هوس کردم …»
با دیدن کاغذی که در دستم بود بیشتر عصبانی شد. به کلی فراموش کرد که در خیابان هستیم و این همه آدم دارند از کنارمان میگذرند. بنای داد و بیداد را گذاشت که: «آخه درد بخوری! حالا چه وقت کوفت خوردنت بود؟ دیرمان شد … تو لایق همان دوتا اتاقی. باید همان جا بمانی. تو را چه به خانه دربست گرفتن! اصلا به من خر کسی نیست بگه به تو چه؛ بذار خودش بره دنبال خونه! من که از صبح تا شب سر کارم، خودش میدونه و کارای خونه و بچهش!»
تقریبا دوماه دیگه بچه بدنیا میآمد و من هنوز نمیدانستم «ویار» یا «دل به هم خوردن» یعنی چه و نمیدانم چرا آنروز هوس گوجه سبز کردم؟ وسط خیابان و در میان جمعیت اشک از چشمانم جاری شد و به روی صورت رنگ پریدهام ریخت. تمام تنم میلرزید و دوست نداشتم به خانه دوستش بروم. سرم را پایین انداختم و به راه خود ادامه دادم. هنوز گوجه سبز توی دستم بود. به در خانۀ دوستش رسیدیم، چند بار زنگ زد کسی در را باز نکرد. نگاهی به من کرد و گفت: «دیدی؟ دیر رسیدیم. مردم علاف من و تو نیستند. حالا نمیشد این کوفتو فردا بخری!؟» همانطور که نگاهش میکردم پاکت را با گوجهای که حالا در دستانم دیگر داشت حسابی برق میزد، توی جوی آب جلو خانه انداختم و راه خانۀ خودمان را پیش گرفتم. در خودم فرو رفته بودم و دنیا داشت دور سرم میچرخید که دیدم دوست هوشنگ کنارم رسیده و با من حرف میزند. گویا چندینبار صدایم کرده و من نشنیده بودم. گفت: «ببخشید! خیلی معذرت میخوام. از اداره که اومدم، خانمم و بچه دلشون بستنی میخواست، رفتیم تا سر کوچه و برگشتیم!»
هوشنگ دورتر ایستاده بود و به من نگاه میکرد .