سپاس بی حد از بسی عزیز که دلنوشته ها را مزین کرد.
شاهدم من ، شاهد این ناباوری
خسته از کشیدن بار تن در این بیغوله ی ویرانگری
اسیرم… اسیر خاطره های غربت که خورده از همه
حتی از خود، خود هم فریب
در این باطلاق متروکه قورباغه های کوچکی هستیم
که در انتظار انداختن دم کوچکمان
حبابهائی از امید می سازیم
و
چشمهای خود را صد چندان بزرگ در آن می بینیم
زیباست… چون حباب است و شفاف
نور از آن می گذرد خوشرنگ و زیبا
پس از ترکیدن حباب، حبابی دیگر می سازیم
تا
آنزمان که نوبت به ما می رسد
دمهای کوچکمان می افتد
و
پاهای چسب ناکمان به طرف خشکی می رود
سراب است آن نیز چون، حبابهایمان کوتاه عمر
جایمان باطلاق گندیده
زادگاهمان است
__________________________
مرداب و لجنزاری بود اتراق گاه روح ما
دارد در خود این مکان صدها هزاران اژدها
تشنه به خون روح ما، پرورده ی جانهای ما
باید که رفت و وانهاد این کالبد رنگ و ریا
گوش فرا دهید… به کودک احساس درونتان گوش فرا دهید
آیا می توان در مقابل زجه و گریه اش بی تفاوت ماند؟
یا آن را نشنیده دید
بسی شاماری







