۱۷
اسفند
|
|||||||
|
|||||||
|
__________________________________________________
دل نوشته
|
|||
|
|
|||
|
__________________________________________________
سپاس از ایمان عزیز و مهربان برای ارسال این شعر زیبا
|
|
|
سپاس بی حد از بسی عزیز که دلنوشته ها را مزین کرد.
شاهدم من ، شاهد این ناباوری
خسته از کشیدن بار تن در این بیغوله ی ویرانگری
اسیرم… اسیر خاطره های غربت که خورده از همه
حتی از خود، خود هم فریب
در این باطلاق متروکه قورباغه های کوچکی هستیم
که در انتظار انداختن دم کوچکمان
حبابهائی از امید می سازیم
و
چشمهای خود را صد چندان بزرگ در آن می بینیم
زیباست… چون حباب است و شفاف
نور از آن می گذرد خوشرنگ و زیبا
پس از ترکیدن حباب، حبابی دیگر می سازیم
تا
آنزمان که نوبت به ما می رسد
دمهای کوچکمان می افتد
و
پاهای چسب ناکمان به طرف خشکی می رود
سراب است آن نیز چون، حبابهایمان کوتاه عمر
جایمان باطلاق گندیده
زادگاهمان است
__________________________
مرداب و لجنزاری بود اتراق گاه روح ما
دارد در خود این مکان صدها هزاران اژدها
تشنه به خون روح ما، پرورده ی جانهای ما
باید که رفت و وانهاد این کالبد رنگ و ریا
گوش فرا دهید… به کودک احساس درونتان گوش فرا دهید
آیا می توان در مقابل زجه و گریه اش بی تفاوت ماند؟
یا آن را نشنیده دید
بسی شاماری
خسرو فرشیدورد، ادیب، نویسنده و متخصص در دستور زبان و نگارش فارسی که غزل معروف او با مطلع: این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست…در میان توده های مردم به ویژه ایرانیانی که پس از انقلاب ترک دیار کرده و ساکن خارج کشور بوده اند ازمعروفیت و محبوبیت خاصی برخوردار بود، در سن ۸٠ سالگی در تهران درگذشت.
یادش گرامی……
«این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست
این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست
آن کشور نو، آن وطن دانش و صنعت
هرگز به دل انگیزی ایران کهن نیست
در مشهد و یزد و قم و سمنان و لرستان
لطفی ست که در کلگری و نیس و پکن نیست
در دامن بحر خزر و ساحل گیلان
موجی ست که در ساحل دریای عدن نیست
در پیکر گلهای دلاویز شمیران
عطری ست که در نافه آهوی ختن نیست
آواره ام و خسته و سرگشته و حیران
هرجا که روم هیچ کجا خانه من نیست
آوارگی و خانه به دوشی چه بلایی ست
دردی ست که همتاش در این دیر کهن نیست
من بهر که خوانم غزل سعدی و حافظ
در شهر غریبی که در او فهم سخن نیست
هرکس که زند طعنه به ایرانی و ایران
بی شبهه که مغزش به سر و روح به تن نیست
پاریس قشنگ است ولی نیست چو تهران
لندن به دلاویزی شیراز کهن نیست
هر چند که سرسبز بود دامنه آلپ
چون دامن البرز پر از چین و شکن نیست
این کوه بلند است ولی نیست دماوند
این رود چه زیباست ولی رود تجن نیست
این شهر عظیم است ولی شهر غریب است
این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست»
فاش میگويم و از گفته خود دلشادم
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
طاير گلشن قدسم چه دهم شرح فراق
که در اين دامگه حادثه چون افتادم
من ملک بودم و فردوس برين جايم بود
آدم آورد در اين دير خراب آبادم
سايه طوبی و دلجويی حور و لب حوض
به هوای سر کوی تو برفت از يادم
نيست بر لوح دلم جز الف قامت دوست
چه کنم حرف دگر ياد نداد استادم
کوکب بخت مرا هيچ منجم نشناخت
يا رب از مادر گيتی به چه طالع زادم
تا شدم حلقه به گوش در ميخانه عشق
هر دم آيد غمی از نو به مبارک بادم
می خورد خون دلم مردمک ديده سزاست
که چرا دل به جگرگوشه مردم دادم
پاک کن چهره حافظ به سر زلف ز اشک
ور نه اين سيل دمادم ببرد بنيادم
ما! امروز! یا فردا..
شب آرام، آرام سفرۀ سیاه پولک دوزی شده را بر روی زمین پهن میکند، همه جا را سکوت در بر گرفته و فقط صدای نجواهای شبانه است که از لا به لای درها و پنجره ها بگوش میرسد.
خیابانها نگران فردا هستند، گامهای خشمگین جوانان بر سینه شان چه خواهد شد؟ ستارگان با چشمک زدن به هم نگرانی را تقسیم میکنند.
از کدامین خانه، آرش پا در خیابان خواهد گذاشت، تا فریادش را با نسترنها و مینوها و روزبه ها تقسیم کند! فریاد خفته در گلوی مادران داغدار کدام کاخ ظالم را به آتش خواهد کشید؟ آن دژخیم هزار چهره در فکر کدامین کشتار امشب به سر میبرد؟ دهانش تشنۀ خون چه کسانی است؟
رستم هیچ نگرانی در دل ندارد! شوق پیروزی در چشمانش میدرخشد، سهراب پا به پایش در حال نوشتن پلاکارتهای فرداست و صحبت های خسرو را گوش میدهد. کرامت سرودی نو میسازد و بیژن با سر تصدیق میکند، صمد داستان ماهی سیاه را ادامه میدهد، جعفر در افکار خویش به دنبال جمله ای زیباست و احمد با صدایی رسا فریاد میزند: من درد مشترکم مرا فریاد کن.
هرمز در فکر بچه ها است چه کسی جایش در پشت میز و نیمکت خالی میماند! جلال آهسته و آرام کتابهای سیمین را ورق میزند تا چیزی برای نقد بدست بیآورد. فردا همگی با هم هستند، دست در دست یک طنین و یک صدا فریاد خواهند زد، تا به گوش عالم برسانند، ” اگر بمیریم یا زنده بمانیم زیر بار زور و ستم نخواهیم رفت“.
پس ما فردا کجا هستیم!!!
میترا درویشیان

▪ برای همدیگر وقت صرف میکنیم.
▪ به همه میگویم که دوستش دارم.
▪ برای قدردانی از محبتهایش، نامهٔ عاشقانهای برایش مینویسم.
▪ در جمع از او تعریف میکنم.
▪ وقتی غمگین است سعی میکنم ناراحتیاش را بفهمم و او را درک کنم.
▪ همیشه در اتفاقات خوب و مهم زندگی او را سهیم میکنم قبل از این که دیگران چیزی بدانند.
▪ در همه مراحل زندگی باهم برنامه ریزی میکنیم.
▪ همواره مراقبش هستم و به نیازهایش توجه خاصی نشان میدهم.
▪ آرامش را در همه حال حفظ میکنم.
▪ باورهایم را نسبت به او همواره حفظ میکنم.
▪ پس از به پایان رسیدن روزهای پرتحرک، شبها همه چیز را برایش تعریف میکنم.
▪ اولین کسی هستم که تولدش را تبریک میگویم.
▪ به کارهایی که برایم انجام میدهد توجه میکنم و قدردان محبتهای او هستم.
▪ ازدواجمان را از موهبتهای الهی میدانم.
▪ برای سلامتیاش صدقه میدهم.
▪ در یک مکان یادداشتی محبتآمیز برایش پنهان میکنم و او را راهنمایی میکنم تا پیدایش کند.
▪ در همه لحظات زندگی با گذشت رفتار میکنم.
▪ سعی میکنم که همیشه سرزنده و شوخ طبع باشم.
▪ کارهایی که نشان دهندهٔ محبتم نسبت به اوست برایش انجام میدهم.
▪ هرگاه از او خیلی عصبانی هستم به نکات مثبتش هم فکر میکنم.
▪ اگر احساس کنم از وسایل شخصیاش چیزی کم دارد ولی خودش نمیخرد، حتماً برایش تهیه میکنم.
▪ همه هدایایی را که به من داده است، از صمیم قلب دوست دارم.
▪ همیشه دل آرام یکدیگر هستیم- راه زندگی …
من هیچ چیزی ندارم
من هیچ چیزی ندارم
ولی خوشبختی لبخندش را
بیش از حد بر من میاندازد
من صاحب هیچ چیزی نیستم
ولی عشق دوستیش را
بیش از حد
بر من میتاباند
من خواستار هیچ چیزی نیستم
ولی قلب در من
بیش از حد میدرخشد
من آرزمند هیچ چیزی نیستم
ولی رضایت سبز در من
تا ابد تشعشع مییابد
من طالب هیچ چیزی نیستم
ولی شادی مرا
نامنتظرانه
از سر تا پا در بر میگیرد
من خواهش هیچ چیزی را نمیکنم
ولی امید مرا
بی حد و اندازه در بر میگیرد
من آرزومندم
از قلبم
یگانه ثروتم
یگانه نیرویم
اه
بگذار شادی
از تمام چهرهها برخیزد
بگذار امید
از همه قلبها انعکاس یابد
نگذار هیچ کسی
در هر نقطه این دنیا
بدون نان
بدون لبخندی در قلب
در عمق شبها
چشمانش را بر هم کوبد
بگذار همه
در هر جایی
سفید یا سیاه
قرمز یا زرد
خوشبختی را در قلبشان حس کنند
من هیچ چیزی ندارم
ولی تنها به من یک چیز تعلق دارد
قلبم
یگانه سرمایه من
یگانه نیروی زندگیم
هرگز تو نمیتوانی آنرا
از من بربایی
من میخواهم قلبم را
به همه تشنگان
به همه گرسنگان
به همه سرخوردگان
به همه فراموش شدگان
و تو
هدیه کنم
هرگز تو نمیتوانی آنرا
از من بربایی
من میخواهم که قلبم را هدیه کنم
|
تقديم به تو ، اميدوارم امروز راحت تر تصميم بگيری
دان هرالد (Don Herald) كاريكاتوريست و طنزنويس آمريكايى در سال ۱۸۸۹ در اينديانا متولد شد و در سال ۱۹۶۶ از جهان رفت. دان هرالد داراى تاليفات زيادى است اما قطعه كوتاهش «اگر عمر دوباره داشتم…» او را در جهان معروف كرد. بخوانيد: البته آب ريخته را نتوان به كوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوين نشده كه فكرش را منع كرده باشد . اگر عمر دوباره داشتم مى كوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم. همه چيز را آسان مى گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى شدم. فقط شمارى اندك از رويدادهاى جهان را جدى مى گرفتم. اهميت كمترى به بهداشت مى دادم. به مسافرت بيشتر مى رفتم. از كوههاى بيشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بيشترى شنا مى كردم. بستنى بيشتر مى خوردم و اسفناج كمتر . مشكلات واقعى بيشترى مى داشتم و مشكلات واهى كمترى. آخر، ببينيد، من از آن آدمهايى بوده ام كه بسيار مُحتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى كرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته من هم لحظاتِ سرخوشى داشته ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشى بيشتر مى داشتم. من هرگز جايى بدون يك دَماسنج، يك شيشه داروى قرقره، يك پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمى روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك تر سفر مى كردم . اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى رفتم و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مى دادم . از مدرسه بيشتر جيم مى شدم. گلوله هاى كاغذى بيشترى به معلم هايم پرتاب مى كردم . سگ هاى بيشترى به خانه مى آوردم. ديرتر به رختخواب مى رفتم و مى خوابيدم. بيشتر عاشق مى شدم. به ماهيگيرى بيشتر مى رفتم. پايكوبى و دست افشانى بيشتر مى كردم. سوار چرخ و فلك بيشتر مى شدم. به سيرك بيشتر مى رفتم . در روزگارى كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى كنند، من بر پا مى شدم و به ستايش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع مى پرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مى گويد:
“شادى از خرد عاقل تر است.” |