بنده ی عشق

دل نوشته


با سپاس از تورج عزیز و مهربانم

مادربزرگ

مادر بزرگ بی قرار بود.آن شب آخرین شبی بود که او در کنار ما سپری میکرد.فردا قرار بود پدر،او را به خانه سالمندان ببرد.مادر دیگر نمیخواست او در کنار ما باشد.مادربزرگ حرفی نزد فقط به چهره تک تک ما نگاه کرد.او میخواست پیش ما بماند.ساعت از نیمه شب گذشته بود که مادربزرگ به اتاقش رفت.فردا صبح، هرچه صدایش کردیم از خواب بیدار نشد.او همیشه کنار ماست…


نجات

با افکارش ورمی رود. با گذشته کوتاه اما خوش.پلکهایش از فرط ضعف به هم چسبیده.رد سرد اشک را روی پوستش حس می کند و نیز میله ای را که جسورانه تا عمق ریه هایش فرو رفته.سرانگشت کشیده همسرش را برای چندمین بار به امید پاسخی می فشارد.بغض راه تنگ نفسش را می بندد.فشار بر بدنش دوچندان می شود.می نالد: ؟«اشهد ان …»

ناگهان همه جا روشن می شود.نور تند خورشید چشمش را می زند.کسی فریاد می کشد:« یکی هم اینجاست.کمک کنید از زیر آوار بیرونش بکشیم…»


منتظر

بیست سال قبل بود.استکان چای رو گذاشتم جلوش.نمی دونستم چطوری بهش بگم.سه سال بود ازدواج کرده بودیم.اما هر وقت از بچه دار شدن حرف میزدم ترش میکرد.دل تو دلم نبود.وقتی چای سرد سرد شد مثل یخ ،بدون قند سر کشید.همه کارهاش سرد بود ،حتی چای خوردنش.می خواستم بعد از شام بهش بگم اما بیرون رفت.فکر کردم زود برمی گرده.ولی ازش خبری نشد.به هیچ کس چیزی نگفتم.می گفتم برمی گرده ،اما امشب عروسی پسرمونه و اون هنوز برنگشته..


جای خالی

خیلی چاق بود.پای تخته که می رفت ، کلاس پر می شد از نجوا.تخته را که پاک می کرد ،بچه ها ریسه می رفتند و او با صورت گوشتالو و مهربانش فقط لبخند می زد.آن روز معلم با تأنی وارد کلاس شد. کلاس غلغله بود.یکی گفت:«خانم اجازه!؟گلابی بازم دیر کرده.»

و شلیک خنده کلاس را پر کرد.معلم برگشت.چشمانش پر از اشک بود.آرام و بی صدا آگهی ترحیم را بر سینه سرد دیوار چسباند.لحظاتی بعد صدای گریه دسته جمعی بچه ها در فضا پیچید و جای خالی او را هیچ کس پر نکرد…


دست تقدیر

این اواخر دردهای پی در پی امانش را بریده بود.باورش نمی شد که قلبی به بدنش پیوند شده باشد.

- «تو رو خدا بگید کی قلب عزیزش رو به من هدیه کرده؟»

نامزدش امیر در حالی که دست او را در دست داشت گفت:«جوانی که بر اثر تصادف دچار مرگ مغزی شده بود.»

بعد عکسی را از جیبش بیرون آورد.عکس محمد بود ،خواستگار قبلی اش.همان که برای خوشبختی او حاضر بود با ماشین قراضه اش صبح تا شب مسافرکشی کند و حالا با همان ماشین تصادف کرده بود.دستش را روی قلبش گذاشت.خیلی تند می تپید.گریه امانش نداد…


صف

باران بدجوری به صورتش می خورد.سرش را بالا گرفت و مأیوسانه نگاهی به صف طویل اتوبوس انداخت.صدایی گفت:ببخشید آقا!ساعت چنده؟

مرد برگشت و نگاهی به صورت درهم رفته پیرمرد انداخت و بی حوصله گفت:پنج.

با توقف اتوبوس جنب و جوشی در صف افتاد.جمعیتی که توی اتوبوس بودند کمی جابجا شدند:بیا تو آقا…یه نفر جا داره!

مرد برگشت و نگاهی به پیرمرد انداخت و یک قدم عقب کشید:شما بفرمایید پدر جان!

پیرمرد سوار شد.صورت خندان پیرمرد از پشت شیشه اتوبوس به مرد آرامش می داد.

باز هم باران می بارید اما این بار مرد نفر اول صف بود…


فرصتی برای جبران

لبخند بر لبهای کمرنگ مرد نشست:«اکنون من و توایم و همان خنده و نگاه.حرف بزن.دلم واسه صدات تنگ شده.دو ساله نشنیدمش!»

قطره اشک از صورت زن روی بالش مرد چکید.مرد گفت:«میدونی سحر!؟می خواستم جبران کنم!اما دیگه دیره…میگن قلبم دیگه نمی خواد کار کنه، بی معرفت رفیق نیمه راه شده»

لبهای زن از فرط بغض لرزید.آرام سر بلند کرد.اشک پهنه صورتش را پر کرده بود.

-حمید!به خاطر من زنده بمون!می خوام همه چی رو از نو بسازم.بهم یه فرصت دیگه بده.»و آرام خواند:«ما گرچه در کنار هم نشسته ایم…بار دگر به چشم هم چشم بسته ایم…دوریم هر دو دور…»

پرستار سرم را از دست مرد خارج کرد:«متأسفم!تموم کرد…»


قرض

همهمهء زندانیان و صدای دمپایی های زوار در رفته شان بر سنگفرش زندان در هم پیچیده بود.چشمان فرهاد از شادی پر از اشک بود.

- رضا با توام!چت شده؟نکنه ناراحتی بهت عفو خورده!؟هی مرد با توام!

دو قطره اشک از لای ته ریش جوگندمی مرد عبور کرد و روی نامه چکید.آرام گفت:«زندگیم داغون شد.»و بعد نامه را جلوی رفیقش گرفت:

«رضا سلام!بی مقدمه بگم، من دیگه نمی تونم به این وضع ادامه بدم.ما تا ابد از زیر قرضهای تو در نمیایم.ما از هم جدا شدیم،طلاق غیابی.این واسه هردومون بهتره و واسه بچه مون.


طلا…

با مادرم به ویترین طلافروشی خیره شده بودیم. ویترین مغازه پر بود از طلا و جواهرات قشنگ و جورواجور. مادرم با لبخند نگاهم کرد و وارد مغازه شد. اما من خیره به طلاها پشت ویترین ماندم. انتخاب کردن کار سختی بود. همه طرحها و مدلها چشمگیر و زیبا بودند اما…

گردنبند مادرم که تازه وارد ویترین شده بود،از همه زیباتر بود…

 

__________________________________________________

img_9952_600x600_100kb.jpgsehr schöne Geschenke von  Abbas 


 

Liebe


Liebe ist die Unschuld
ist der Anfang
ist die Musik
ist das Mondlicht
ist das Meer

Liebe ist wie ein Baum im Frühling
ist die Erde
ist die Sonne, die alles erwärmt
ist wie die Sterne, die in der Nacht leuchten

Liebe ist die Sehnsucht
ist der Schmerz
ist die Zweisamkeit
Liebe ist zu sagen,
ich liebe Dich mehr als mich

Liebe ist das Fühlen
ist das Berühren

Liebe ist das Herz, das in der Brust tanzt
Liebe ist das Gefühl, nie allein zu sein

Liebe ist dein Lächeln
dein Glück

Liebe ist der Anfang ohne Ende
ist das Leben
ist das Wahre Gedicht

Abbas

Liebe

Liebe



Liebe ist wie eine große Bühne
auf der ich aus dem Herzen in die Stille singe
so laut, laut
weit, weit
sie, die die Sterne zum Tanzen bringt
die den Mond zum Lächeln drängt
die das Herz
das Herz zum Leuchten zwingt.

Liebe ist wie eine sanfte Stimme
die die Zeit zur Stille zwingt
die den Raum durchbricht
die das Gefühl zur Unendlichkeit treibt
die die Sprache
in einer Form darstellt
die alle zusammenbringt
die dem Leben den Sinn gibt
die den Sinn in einem Klang vereinigt.

Liebe ist wie eine Musik
die berührt
sie, die in die Tiefe dringt
die das Glück ins Unendliche treibt
die die Not sättigt
die den Körper zum Zittern zwingt
die den Verstand…

Ich will
weit, weit auf die andere Seite des Horizonts
nah, ganz nah an das Wahre
Laut, laut zu der Stille
leise, ganz leise mit dem Gefühl der unendlichen Sehnsucht
nach der Liebe zu suchen
zu begreifen
zu verstehen.

Das Herz in der Brust tanzt
ein Gefühl außerhalb von Zeit und Raum
schön und rein.
Man kann es nicht beschreiben
man muss es fühlen
man kann es sich nicht kaufen.
Sie ist arm und ist gleichzeitig ein vermögend
nicht bezahlbar
man muss es fühlen.

Abbas

__________________________________________________

سپاس از ایمان عزیز و مهربان برای ارسال این شعر زیبا

زنی را….

زنی را می شناسم من
که شوق بال و پر دارد
ولی از بس که پر شور است
دو صد بیم از سفر دارد
زنی را می شناسم من
که در یک گوشه ی خانه
میان شستن و پختن
درون آشپزخانه

سرود عشق می خواند
نگاهش ساده و تنهاست
صدایش خسته و محزون
امیدش در ته فرداست

زنی را می شناسم من
که می گوید پشیمان است
چرا دل را به او بسته
کجا او لایق آنست

زنی هم زیر لب گوید
گریزانم از این خانه
ولی از خود چنین پرسد
چه کس موهای طفلم را
پس از من می زند شانه؟

زنی آبستن درد است
زنی نوزاد غم دارد
زنی می گرید و گوید
به سینه شیر کم دارد

زنی را با تار تنهایی
لباس تور می بافد
زنی در کنج تاریکی
نماز نور می خواند

زنی خو کرده با زنجیر
زنی مانوس با زندان
تمام سهم او اینست
نگاه سرد زندانبان

زنی را می شناسم من
که می میرد ز یک تحقیر
ولی آواز می خواند
که این است بازی تقدیر

زنی با فقر می سازد
زنی با اشک می خوابد
زنی با حسرت و حیرت
گناهش را نمی داند

زنی واریس پایش را
زنی درد نهانش را
ز مردم می کند مخفی
که یک باره نگویندش
چه بد بختی چه بد بختی

زنی را می شناسم من
که شعرش بوی غم دارد
ولی می خندد و گوید
که دنیا پیچ و خم دارد

زنی را می شناسم من
که هر شب کودکانش را
به شعر و قصه می خواند
اگر چه درد جانکاهی
درون سینه اش دارد

زنی می ترسد از رفتن
که او شمعی ست در خانه
اگر بیرون رود از در
چه تاریک است این خانه

زنی شرمنده از کودک
کنار سفره ی خالی
که ای طفلم بخواب امشب
بخواب آری
و من تکرار خواهم کرد
سرود لایی لالایی

زنی را می شناسم من
که رنگ دامنش زرد است
شب و روزش شده گریه
که او نازای پردرد است

زنی را می شناسم من
که نای رفتنش رفته
قدم هایش همه خسته
دلش در زیر پاهایش
زند فریاد که بسه

زنی را می شناسم من
که با شیطان نفس خود
هزاران بار جنگیده
و چون فاتح شده آخر
به بدنامی بد کاران
تمسخر وار خندیده

زنی آواز می خواند
زنی خاموش می ماند
زنی حتی شبانگاهان
میان کوچه می ماند

زنی در کار چون مرد است
به دستش تاول درد است
ز بس که رنج و غم دارد
فراموشش شده دیگر
جنینی در شکم دارد

زنی در بستر مرگ است
زنی نزدیکی مرگ است

سراغش را که می گیرد
نمی دانم؟
شبی در بستری کوچک
زنی آهسته می میرد

زنی هم انتقامش را
ز مردی هرزه می گیرد

زنی را می شناسم من

سید محمد طباطبایی

سپاس بی حد از بسی عزیز که دلنوشته ها را مزین کرد. 

 

شاهدم من ، شاهد این ناباوری

خسته از کشیدن بار تن در این بیغوله ی ویرانگری

اسیرم… اسیر خاطره های غربت که خورده از همه

حتی از خود، خود هم فریب

در این باطلاق متروکه قورباغه های کوچکی هستیم

که در انتظار انداختن دم کوچکمان

حبابهائی از امید می سازیم

و

چشمهای خود را صد چندان بزرگ در آن می بینیم

زیباست… چون حباب است و شفاف

نور از آن می گذرد خوشرنگ و زیبا

پس از ترکیدن حباب، حبابی دیگر می سازیم

تا

آنزمان که نوبت به ما می رسد

دمهای کوچکمان می افتد

و

پاهای چسب ناکمان به طرف خشکی می رود

سراب است آن نیز چون، حبابهایمان کوتاه عمر

جایمان باطلاق گندیده

زادگاهمان است

__________________________

 

مرداب و لجنزاری بود اتراق گاه روح ما

دارد در خود این مکان صدها هزاران اژدها

تشنه به خون روح ما، پرورده ی جانهای ما

باید که رفت و وانهاد این کالبد رنگ و ریا

گوش فرا دهید… به کودک احساس درونتان گوش فرا دهید

آیا می توان در مقابل زجه و گریه اش بی تفاوت ماند؟

یا آن را نشنیده دید

 

 

 

بسی شاماری

خسرو فرشیدورد، ادیب، نویسنده و متخصص در دستور زبان و نگارش فارسی که غزل معروف او با مطلع: این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست…در میان توده های مردم به ویژه ایرانیانی که پس از انقلاب ترک دیار کرده و ساکن خارج کشور بوده اند ازمعروفیت و محبوبیت خاصی برخوردار بود، در سن ۸٠ سالگی در تهران درگذشت. 

یادش گرامی‌……

 img_9762.JPG

«این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست
این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست
آن کشور نو، آن وطن دانش و صنعت
هرگز به دل انگیزی ایران کهن نیست
در مشهد و یزد و قم و سمنان و لرستان
لطفی ست که در کلگری و نیس و پکن نیست
در دامن بحر خزر و ساحل گیلان
موجی ست که در ساحل دریای عدن نیست
در پیکر گلهای دلاویز شمیران
عطری ست که در نافه آهوی ختن نیست
آواره ام و خسته و سرگشته و حیران
هرجا که روم هیچ کجا خانه من نیست
آوارگی و خانه به دوشی چه بلایی ست
دردی ست که همتاش در این دیر کهن نیست
من بهر که خوانم غزل سعدی و حافظ
در شهر غریبی که در او فهم سخن نیست
هرکس که زند طعنه به ایرانی و ایران
بی شبهه که مغزش به سر و روح به تن نیست
پاریس قشنگ است ولی نیست چو تهران
لندن به دلاویزی شیراز کهن نیست
هر چند که سرسبز بود دامنه آلپ
چون دامن البرز پر از چین و شکن نیست
این کوه بلند است ولی نیست دماوند
این رود چه زیباست ولی رود تجن نیست
این شهر عظیم است ولی شهر غریب است
این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست»


فاش می‌گويم و از گفته خود دلشادم
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
طاير گلشن قدسم چه دهم شرح فراق
که در اين دامگه حادثه چون افتادم
من ملک بودم و فردوس برين جايم بود
آدم آورد در اين دير خراب آبادم
سايه طوبی و دلجويی حور و لب حوض
به هوای سر کوی تو برفت از يادم
نيست بر لوح دلم جز الف قامت دوست
چه کنم حرف دگر ياد نداد استادم
کوکب بخت مرا هيچ منجم نشناخت
يا رب از مادر گيتی به چه طالع زادم
تا شدم حلقه به گوش در ميخانه عشق
هر دم آيد غمی از نو به مبارک بادم
می خورد خون دلم مردمک ديده سزاست
که چرا دل به جگرگوشه مردم دادم
پاک کن چهره حافظ به سر زلف ز اشک
ور نه اين سيل دمادم ببرد بنيادم

tn.jpg 

ما! امروز! یا فردا..

 

شب آرام، آرام سفرۀ سیاه پولک دوزی شده را بر روی زمین پهن میکند، همه جا را سکوت در بر گرفته و فقط صدای نجواهای شبانه است که از لا به لای درها و پنجره ها بگوش میرسد.

خیابانها نگران فردا هستند، گامهای خشمگین جوانان بر سینه شان چه خواهد شد؟ ستارگان با چشمک زدن به هم نگرانی را تقسیم میکنند.

از کدامین خانه، آرش پا در خیابان خواهد گذاشت، تا فریادش را با نسترنها و مینوها و روزبه ها تقسیم کند! فریاد خفته در گلوی مادران داغدار کدام کاخ ظالم را به آتش خواهد کشید؟ آن دژخیم هزار چهره در فکر کدامین کشتار امشب به سر میبرد؟ دهانش تشنۀ خون چه کسانی است؟

رستم هیچ نگرانی در دل ندارد! شوق پیروزی در چشمانش میدرخشد، سهراب پا به پایش در حال نوشتن پلاکارتهای فرداست و صحبت های خسرو را گوش میدهد. کرامت سرودی نو میسازد و بیژن با سر تصدیق میکند، صمد داستان ماهی سیاه را ادامه میدهد، جعفر در افکار خویش به دنبال جمله ای زیباست و احمد با صدایی رسا فریاد میزند: من درد مشترکم مرا فریاد کن.

هرمز در فکر بچه ها است چه کسی جایش در پشت میز و نیمکت خالی میماند! جلال آهسته و آرام کتابهای سیمین را ورق میزند تا چیزی برای نقد بدست بیآورد. فردا همگی با هم هستند، دست در دست یک طنین و یک صدا فریاد خواهند زد، تا به گوش عالم برسانند، اگر بمیریم یا زنده بمانیم زیر بار زور و ستم نخواهیم رفت“.

پس ما فردا کجا هستیم!!!

 

میترا درویشیان

          بر گرفته از مبین عزیز

   من و همسرم یک زندگی عاشقانه داریم زیرا…

▪ برای همدیگر وقت صرف می‌کنیم‌.

▪ به همه می‌گویم که دوستش دارم‌.

▪ برای قدردانی از محبت‌هایش‌، نامهٔ عاشقانه‌ای برایش می‌نویسم‌.

▪ در جمع از او تعریف می‌کنم‌.

▪ وقتی غمگین است سعی می‌کنم ناراحتی‌اش را بفهمم و او را درک کنم‌.

▪ همیشه در اتفاقات خوب و مهم زندگی او را سهیم می‌کنم قبل از این که دیگران چیزی بدانند.

▪ در همه مراحل زندگی باهم برنامه ریزی می‌کنیم‌.

▪ همواره مراقبش هستم و به نیازهایش توجه خاصی نشان می‌دهم‌.

▪ آرامش را در همه حال حفظ می‌کنم‌.

▪ باورهایم را نسبت به او همواره حفظ می‌کنم‌.

▪ پس از به پایان رسیدن روزهای پرتحرک‌، شب‌ها همه چیز را برایش تعریف می‌کنم‌.

▪ اولین کسی هستم که تولدش را تبریک می‌گویم‌.

▪ به کارهایی که برایم انجام می‌دهد توجه می‌کنم و قدردان محبت‌های او هستم‌.

▪ ازدواجمان را از موهبت‌های الهی می‌دانم‌.

▪ برای سلامتی‌اش صدقه می‌دهم‌.

▪ در یک مکان یادداشتی محبت‌آمیز برایش پنهان می‌کنم و او را راهنمایی می‌کنم تا پیدایش کند.

▪ در همه لحظات زندگی با گذشت رفتار می‌کنم‌.

▪ سعی می‌کنم که همیشه سرزنده و شوخ طبع باشم‌.

▪ کارهایی که نشان دهندهٔ محبتم نسبت به اوست برایش انجام می‌دهم‌.

▪ هرگاه از او خیلی عصبانی هستم به نکات مثبتش هم فکر می‌کنم‌.

▪ اگر احساس کنم از وسایل شخصی‌اش چیزی کم دارد ولی خودش نمی‌خرد، حتماً برایش تهیه می‌کنم‌.

▪ همه هدایایی را که به من داده است‌، از صمیم قلب دوست دارم‌.

▪ همیشه دل آرام یکدیگر هستیم‌- راه زندگی …
 

من هیچ چیزی  ندارم

من هیچ چیزی  ندارم

ولی‌ خوشبختی لبخندش را

بیش از حد بر من می‌‌اندازد

من صاحب هیچ چیزی نیستم

ولی‌ عشق دوستیش را

بیش از حد

بر من می‌‌تاباند

من خواستار هیچ چیزی نیستم

ولی‌ قلب در من

بیش از حد  می‌‌درخشد

من آرزمند هیچ چیزی نیستم

ولی‌ رضایت سبز در من

تا ابد تشعشع مییابد

من طالب هیچ چیزی نیستم

ولی شادی مرا

نامنتظرانه

از سر تا پا در بر می‌‌گیرد

من خواهش هیچ چیزی را نمیکنم

ولی‌ امید مرا

بی‌ حد و اندازه در بر می‌‌گیرد

من آرزومندم

از قلبم

یگانه ثروتم

یگانه نیرویم

اه

بگذار شادی

از تمام چهره‌ها برخیزد

بگذار امید

از همه قلبها انعکاس یابد

نگذار هیچ کسی

در هر نقطه این دنیا

بدون نان

بدون لبخندی در قلب

در عمق شبها

چشمانش را بر هم کوبد

بگذار همه

در هر جایی‌

سفید یا سیاه

قرمز یا زرد

خوشبختی را در قلبشان حس کنند

من هیچ چیزی  ندارم

ولی‌ تنها به من یک چیز تعلق دارد

قلبم

یگانه سرمایه من

یگانه نیروی زندگیم

هرگز  تو نمیتوانی آنرا

از من بربایی

من میخواهم قلبم را

به همه تشنگان

به همه گرسنگان

به همه سرخوردگان

به همه فراموش شدگان

و تو

هدیه کنم

هرگز  تو نمیتوانی آنرا

از من بربایی

من میخواهم که قلبم را هدیه کنم

                    

                    تشکر بسیار از میترا نازنین

pic_0035.JPG

تقديم به تو ، اميدوارم امروز راحت تر تصميم بگيری

 دان هرالد (Don Herald)  كاريكاتوريست و طنزنويس آمريكايى در سال ۱۸۸۹ در اينديانا متولد شد و در سال ۱۹۶۶ از جهان رفت. دان هرالد داراى تاليفات زيادى است اما قطعه كوتاهش «اگر عمر دوباره داشتم…» او را در جهان معروف كرد.

  بخوانيد:

البته آب ريخته را نتوان به كوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوين نشده كه فكرش را منع كرده باشد .

اگر عمر دوباره داشتم مى  كوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم. همه چيز را آسان مى  گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى  شدم. فقط شمارى اندك از رويدادهاى جهان را جدى مى  گرفتم. اهميت كمترى به بهداشت مى دادم. به مسافرت بيشتر مى  رفتم. از كوههاى بيشترى بالا مى  رفتم و در رودخانه  هاى بيشترى شنا مى  كردم. بستنى بيشتر مى خوردم و اسفناج كمتر . مشكلات واقعى بيشترى مى  داشتم و مشكلات واهى كمترى. آخر، ببينيد، من از آن آدمهايى بوده ام كه بسيار مُحتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى كرده  ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته من هم لحظاتِ سرخوشى داشته  ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشى بيشتر مى  داشتم. من هرگز جايى بدون يك دَماسنج، يك شيشه داروى قرقره، يك پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمى  روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك  تر سفر مى كردم .

اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى  رفتم و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مى  دادم . از مدرسه بيشتر جيم مى  شدم. گلوله هاى كاغذى بيشترى به معلم  هايم پرتاب مى  كردم . سگ  هاى بيشترى به خانه مى آوردم. ديرتر به رختخواب مى  رفتم و مى  خوابيدم. بيشتر عاشق مى  شدم. به ماهيگيرى بيشتر مى  رفتم. پايكوبى و دست افشانى بيشتر مى كردم. سوار چرخ و فلك بيشتر مى شدم. به سيرك بيشتر مى  رفتم .

در روزگارى كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى  كنند، من بر پا مى  شدم و به ستايش سهل و آسان  تر گرفتن اوضاع مى  پرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مى گويد:


“شادى از خرد عاقل   تر است.”

 
 

Next Page »
FireStats icon Powered by FireStats