بنده ی عشق

دل نوشته

 

 
 
سپاس از شهرزاد نازنین و مهربانم

به دنبال خدا نگرد، خدا در بيابان های خالی از انسان نيست
خدا در جاده های تنهای بی انتها نيست
به دنبالش نگرد

خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست
خدا در قلبی ست که برای تو می طپد
خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گيرد

خدا آن جاست
در جمع عزيزترين هايت
خدا در دستی است که به ياری می گيری
در قلبی ست که شاد می کنی
در لبخندی ست که به لب می نشانی
خدا در بتکده و مسجد نيست
گشتنت زمان را هدر می دهد
خدا در عطر خوش نان است
خدا در جشن و سروری است که به پا می کنی
خدا را در کوچه پس کوچه های درويشی و دور از انسان ها جست و جو مکن
خدا آن جا نيست

او جايی است که همه شادند
و جايی است که قلب شکسته ای نمانده
بايد از فرصت های کوتاه زندگی، جاودانگی را جُست
زندگی چالشی بزرگ است
مخاطره ای عظيم
فرصتِ يکّه و يکتای زندگی را
نبايد صرف چيزهای کم بها کرد
چيزهای اندک که مرگ آن ها را از ما می گيرد
زندگی را بايد صرف اموری کرد که مرگ نمی تواند آن ها را از ما بگيرد
زندگی کاروان سرايی ست که شب هنگام در آن اطراق می کنيم
و سپيده دمان از آن بيرون می رويم
فقط چيزهايی اهميت دارند
چيزهايی که وقت کوچِ ما از خانۀ بدن با ما همراه باشند
همچون معرفت بر خدا

دنيا چيزی نيست که آن را واگذاريم
دنيا چيزی است که بايد آن را برداريم و با خود همراه کنيم
سالکان حقيقی می دانند که همه آن زندگی باشکوه هديه ای از طرف خداوند و بهره خود را از دنيا فراموش نمی کنند
کسانی که از دنيا روی برمی گردانند
نگاهی تيره و يأس آلود دارند
آن ها دشمن زندگی و شادمانی اند

خداوند زندگی را به ما نبخشيده است تا از آن روی برگردانيم
سرانجام خداوند از من و تو خواهد پرسيد: آيا «زندگی» را «زندگی کرده ای؟

 
 
 
 

 
 
 

تلفن

میترا درویشیان

 

چشم هایش را با دست چندین بار مالید به اطراف نگاه کرد و متوجه شد هر چه بود خواب بوده است و بس حیف.

بلند شد و کتری را به برق زد تا چایی درست کند و بعد به دستشویی رفت. جلو آئینه دستشویی ایستاد و نگاهی به صورت پف کرده اش انداخت دور چشم هایش حلقه ای کبود رنگ دیده میشد. علتش را خوب میدانست شب قبل مشروب زیادی خورده بود، سرش هنور گیح میرفت، کمی آب به صورتش زد و تیغ را برداشت تا ریشش را بتراشد. اشک در چشم هایش جمع شد چند لحظه ای دستش با تیغ همان طور توی هوا ماند نیرویی نداشت تا دستش را به صورتش برساند احساس میکرد تمامی وجودش ویران شده است. به یاد روزهای پر نشاطش افتاد، با چه نیرو و شادابی از خواب بیدار می گشت. دلش برای همه کس و همه چیز تنگ میشد.

احساس کرد با تمام آزادی که دارد ولی باز”رها” نیست، مثل اینکه در قفس باشد و اوج پروازش، پر و بال زدنی ، بیش نیست. قفسی که به دیگران متعلق است و او حق ندارد بال و پرش را زیاد تکان بدهد.

صدای پریدن  تکمه برقی او را به حال خودش آورد همان طور تیغ به دست رفت و کیسه کوچک چای را در لیوان انداخت و آب جوش را رویش ریخت تا چایی بی مزه و بی طعم رنگ بیاندازد. یادش بخیر با صدای آب پاشی صبح مادرش در حیاط از خواب بیدار میشد و به سر سفره صبحانه میرفت بوی نان سنگک تازه آشپزخانه را گرفته بود بوی مهربان نان.

حالا باید نان سوخاری را در آب رنگی که اسمش را چایی گذاشته بود می زد و میخورد. تیغ هنوز کنار دستش روی میز بود به سنگ دلی دنیا می خندید خنده ای به تلخی زهر.

چند رور پیش به خانه شان تلفن کرده بود. در صحبت با خواهرش، حال پدر و مادرش را جویا شده بود خواهرش دل و دماغ همیشگی را نداشت و می خواست هر چه زودتر مکالمه را به آخر برساند. اول دل نگرانی خود را  تمام روز در سطح شهر بر دوش کشیده بود. شب هنگام که به خانه بازگشت این دغدغه پنهانی او را رها نمیکرد و چاره تنها مجددا تلفن زدن به خانه شان بود. و این بار با صدای غم گرفته پدرش مواجه شد. دانست چیزی را از او پنهان می کنند، چیزی که او در اعماق وجودش آن را حدس میزد و آن ها نمی حواستند این شک او را به یقین تبدیل کنند. آن ها فکر میکنند که او به اندازه کافی از دوری رنج میبرد و از این که به دردهای او بیافزایند خودداری می کردند. با حرفهایی که سر و تهی نداشت جوابش را می دادند. با کلی اصرار و تمنا بالاخره پدرش خبری که او نمی خواست باورش کند را به او گفت. همه چیز را، امیدش را و همه دلگرمی همیشگی اش را از دست داده بود، ستونی که استوارتر از دیگران بود و همیشه مایه دلگرمی، اشک تمامی صورتش را خیس کرد و بغضی که از صبح با خود داشت باز شد. به خود می باوراند که به او دروغ میگویند. اما صدای هق هق گریه پدر این باور را در هم میشکست  دروغ نبود و کاشکی دروغ بود.

او هر با رکه زنگ  میزد با خنده مادرش و قربان صدقه های او مواجه میشد و به هنگام خداحافظی به روشنی میفهمید که او با چه فشاری بغض فروخورده اش را پنهان میکند تا اندوه خویش را به پسر سرایت ندهد. همیشه میگفت:

_” خوبم، چهار ستون بدنم سالم است زانوانم نیز دیگر عذابم نمی دهد فقط اگر تو هم پیشم بودی همه چیز خوب بود.”

چای سرد شده را با بغضی در گلو خورد. در چشمانش اشک غوطه ور بود، چه احساس تنهایی عمیقی. تازه فهمیده بود، مادر مادر است چه برای کودک خردسال و چه برای مردی به سن و سال او. آدمی همیشه به دنبال تکیه گاهی است مطمئن و چه تکیه گاهی مطمئن تر از مادر که هر چه بیآزاریش هیچ گاه توان انتقام جوییش نیست.

حالا این تکیه گاه او از بین رفته بود. به یاد آورد روزهایی را که او با چشمانی نگران به” ملاقاتش” می آمد و با رنگ و روی پریده و صدایی بریده بریده با او حرف میزداز همه چیز و همه کس به او خبر می داد تا نگرانی هایش را بشوید.

_ ” نبود او چه اندوهی است. اگر این اندوه را به کوه بزنم تاب نمی آورد، از هم می پاشد.”

کاش میتوانست مانند پرنده ای کوچک  به پرواز درآید و به خانه شان سرس بزند، گر چه میدانست خانه بدون مادر تاریک و غمگین است، نمی دانست پدرش چگونه نبودن او را تحمل می تواند بکند و چگونه درآن خانه طاقت می آورد. کاش لااقل نزدیک پدرش بود و می توانست تسکینی بر دردهای او باشد. آرامبخشی که خود پر از درد بود.

بغضش را فرو داد. نمیشد و حتی نمیخواست که این زیباترین خاطره های زندگانیش را در ذهن  مرور نکند غم سنگینی بر روی دلش آوار شده بود و احساس گناه میکرد، از این که چرا آنها را تنها گذاشته بود. و یا چرا بعضی وقت ها با او تندی کرده بود و چرا آرزوی او را جامه عمل نپوشانده بود. آرزوی عمومی مادران برای جوانانشان را، آرزوی به سر و سامان رساندن و گرفتن هم بالینی مناسب که با هم زندگی آرامی داشته باشند.

از جا بلند شد تصمیم گرفت برای قدم زدن به پارک برود. اطاقش برای این اندوه بزرگ او بسیار کوچک بود، لباس پوشید و بیرون رفت. هوای سرد بیرون به صورتش خورد و بغض در گلویش فروکش کرد حوصله هیچ کس را نداشت به پارک که رسید پاییز بود. پاییزی که خود رنگ غم داشت، پارک مثل یک تابلوی نقاشی به نظر میرسید. رنگ های اندوه  را انگار به همه جا پاشیده باشند. قابی سیاه این تابلو را در بر می گرفت.

هنوز بغض در گلو داشت. که میخواست درباره آن با تک تک برگ های افتاده بر زمین صحبت کند. ای کاش یک بار دیگر مادرش را می دید و دست های مهربانش را بر سرش احساس میکرد. تمام عمرش بوی او را با خود داشت بوی مخصوصی بود، بوی امید و تازگی، بوی گلاب، بوی گرمی و مهربانی…

احساس کرد قلبش باز هم درد می کند و قادر به راه رفتن نیست روی نیمکتی نشست تا کمی خستگی در کند.

با خود گفت: باز هم این درد بی درمان قلب، کاش میشد از پشت تلفن این همه نمیگفت که خوبم سالمم!!!


 
 
 


ستاره

 

ستاره در حال خودنمایی در آسمان بود، آسمان هم هر

لحظه رنگ خود را تیره و تیره تر می‌کرد تا او خود را بهتر

نشان دهد.

 

 

ماه لحافی از ابر را با زحمت تمام به روی خود نگه داشته بود

تا مزاحم ستاره نباشد. باد که گویی سعی می‌کرد به ماه

کمک کند، ساکت سر جای خود ایستاده بود.

 

 

ستاره با چشمان خمارکرده از عشق همه را نگاه می‌کرد،

می‌چرخید و دامن خود را به مانند بارلین‌ها باز می‌کرد، شور و

شوقی عجیب در او موج می‌زد.

 

 

از گوشه‌ی دیگر آسمان ستاره‌ای ظریف و زیبا بیرون می‌آمد،

آرام و با عشوه و ناز. آرام آرام چشمان خود را بر روی

سیاهی باز می‌کرد. ستاره‌ی ما سر از پا نمی‌شناخت.

دوست داشت به سویش پر بکشد و خود را در آغوشش

پنهان کند، اما هر چه می‌دوید انگار رو به عقب‌تر می‌رفت یا

دستی او را پس می‌زد.

 

 

ستاره‌ی رقصنده‌ی ما وارد میدان می‌شد. ستاره‌ی بیچاره

دیگر سر از پا نمی‌شناخت. با هر تلاشی بود خود را به چند

قدمی او رساند. ستاره‌ی عشوه‌گر دست در دست دیگری در

حال رقص بود و کور کور!!! ستاره‌ی بیچاره مانده بود چطور

هیجان خود را خاموش کرده و سکوت را میهمان وجودش

نماید!! آن میهمان ناخوانده از کجا آمده بود!!؟ سرش گیج

می‌رفت، کنترل از دست داده و از همان بال بر زمین فرود آمد.

 

 

و نامش را کهکشان گذاشتند

میترا درویشیان

.

سپاس از شهرزاد نازنینم برای ارسال این مطلب زیبا

Prayer.jpg

 

در جهان تنها یك فضیلت وجود دارد
و آن آگاهی است
و تنها یك گناه،
وآن جهل است
و در این بین ، باز بودن و بسته بودن چشم ها،
تنها تفاوت میان انسان های آگاه و نا آگاه است
نخستین گام برای رسیدن به آگاهی
توجه كافی به كردار ،  گفتار و پندار است.
زمانی كه تا به این حد از احوال جسم،
ذهن و زندگی خود با خبر شدیم،
آن گاه معجزات رخ می دهند.
در نگاه مولانا و عارفانی نظیر او
زندگی ، تلاش ها و رویاهای انسان
سراسر طنز است!
چرا كه انسان نا آگاهانه
همواره به جست و جوی چیزی است
كه پیشاپیش در وجودش نهفته است!
اما این نكته را درست زمانی می فهمد
كه به حقیقت می رسد!
نه پیش از آن!
مشهور است كه “بودا” درست در نخستین شب
ازدواجش، در حالی كه هنوز آفتاب اولین صبح
زندگی مشتركش طلوع نكرده بود، قصر پدر را در
جست و جوی حقیقت ترك می كند. این سفر سالیان
سال به درازا می كشد و زمانی كه به خانه باز می گردد
فرزندش سیزده ساله بوده است! هنگامی كه
همسرش بعد از این همه انتظار چشم در چشمان
“بودا” می دوزد، آشكارا حس می كند كه او به حقیقتی
بزرگ دست یافته است. حقیقتی عمیق و متعالی.
بودا كه از این انتظار طولانی همسرش
شگفت زده شده بود از او میپرسد: چرا به دنبال
زندگی خود نرفته ای؟!
همسرش می گوید: من نیز در طی این سال ها
همانند تو سوالی در ذهن داشتم و به دنبال پاسخش
می گشتم! می دانستم كه تو بالاخره باز می گردی
و البته با دستانی پر! دوست داشتم جواب سوالم را
از زبان تو بشنوم، از زبان كسی كه حقیقت را
با تمام وجودش لمس كرده باشد. می خواستم بپرسم
آیا آن چه را كه دنبالش بودی در همین جا و در
كنار خانواده ات یافت نمی شد؟!
و بودا می گوید: “حق با توست! اما من پس از
سیزده سال تلاش و تكاپو این نكته را فهمیدم كه
جز بی كران درون انسان نه جایی برای رفتن هست
و نه چیزی برای جستن!”
حقیقت بی هیچ پوششی
كاملا عریان و آشكار در كنار ماست
آن قدر نزدیك
كه حتی كلمه نزدیك هم نمی تواند واژه درستی
باشد!
چرا كه حتی در نزدیكی هم
نوعی فاصله وجود دارد!
ما برای دیدن حقیقت
تنها به قلبی حساس
و چشمانی تیزبین نیاز داریم.
تمامی كوشش مولانا
در حكایت های رنگارنگ مثنوی
اعطای چنین چشم
و چنین قلبی به ماست
او می گوید:
معجزات همواره در كنار شما هستند
و در هر لحظه از زندگی تان رخ می دهند
فقط كافی است نگاه شان كنید
او گوید:
به چیزی اضافه تر از دیدن
نیازی نیست!
لازم نیست تا به جایی بروید!
برای عارف شدن
و برای دست یابی به حقیقت
نیازی نیست كاری بكنید!
بلكه در هر نقطه از زمین،
و هر جایی كه هستید
به همین اندازه كه با چشمانی كاملا باز
شاهد زندگی
و بازی های رنگارنگ آن باشید،
كافی است!
این موضوع در ارتباط با گوش دادن هم
صدق میكند!
تمامی راز مراقبه
در همین دو نكته خلاصه شده است

“شاهد بودن و گوش دادن”
اگر بتوانیم
چگونه دیدن و چگونه شنیدن را بیاموزیم 

4sd1y8.jpg



 
 

 
 



         خورشید

 

           میترا درویشیان

 

 


دیشب تا نزدیکی صبح انگار لج داشت دانه های باران را بر لبه پنجره فلزی میکوبید ، نخواب ، نخواب

گاه صدای خسته ماشینی در کوچه شنیده میشد ، گاه صدای قدمهای شتابناک رهگذری. تقریبا نزدیکیهای صبح بود که خوابم برد. صدای پرندگان تک تک و از دور به گوش میرسید . لحافم گرمی به خود گرفته و خوابم برده بود! بنا به عادتی که دارم معمولا شبها پرده اتاقم را کنار میزنم و اینقدر به اسمان چشم میدوزم تا بلکه ستاره ای پیدا کنم و در دل با او حرف بزنم ولی کجاست؟ ستاره ای . نور خورشید خودش را از لای پرده به چشمان رسانده و با نک انگشت میخواست پلکهایم را باز کند مثال بچه شیطانی سر به سرم میگذاشت هر چه خودم را در لحاف مثل حلزون جمع میکردم او از طرف دیگری وارد میشد . چشمهایم را باز کرده و بیرون را نگاهی انداختم از باران دیشب خبری نبود جز نمی خسته و مانده بر روی دیواردستها را بیرون کشیدم تا خمیازه ای بکشم ، وای سرمای اتاق خمیازه را برید و زود دستهایم را به زیر برده و در سکوت، به تک تک ساعت که از فرصت خلوت بودن خانه استفاده و جون اسبی شکست خورده و خسته تمامی فضا را پر کرده بود تیک تاک ، تیک تاک

صدایی تقریبا بلند و گوش خراش بگوش رسید! زن کولی که داشت از ته دل فریاد میزد: بردار منو، نمیشنوی بردار منو

تلفن را برداشتم و با صدای خواب آلود گفتم: الو! الو! صدای تیز و تند سوزانه بگوشم رسید : تو هنوز خوابی ؟ پاشو خیلی وقته روز شروع شده میام دنبالت بریم پارک! و گوشی قطع شد بدون مجال پیدا کردن برای کلمه ای ! شاید اینطور صحبت کردن بهتر باشد حرفت را با تحکیم بزنی و گوشی را قطع کنی!!! به ناچار جایی را که با هزاران زحمت گرم کرده بودم مجبور به ترک شدم . به مانند لباس پشمی که شسته باشی و آستینهایش کش آمده باشد ، شل و لخت به طرف حمام رفتم موهایم به مانند آنتن هایی شده بود که قبلا در ایران قابلمه و ماهی تابه بهش میزدند تا کانالهای بیشتری را بگیرد ، از قیافه خسته و درمانده خودم جلو آئینه خجالت کشیدم و در دل گفتم: عشق ببین چه ها میکند

دوست نداشتم از زیر دوش آب گرم بیرون نیاییم و کاش میشد به همان صورت خوابید! باز صدای زنگ در خانه در خلوت اتاقها و حمام پیچید میدانستم سوزانه هستش و حالا حالا دست از سرم بر نمیدارد . سریع بیرون امده و در را برایش باز کردم و به اتاقم دویدم . با سر و صدا داخل شد و دائم مثل نواری که بارها و بارها گوش داده باشی بدون لحظه ای مکث حرف میزد! من جوابی برای ان همه حرف نداشتم و سکوت اختیار کرده و تند تند لباس میپوشیدم تا با او بیرون بروم و خانه را از ان همه صدا نجات دهم چون هیچ کدام از وسایلم عادت به این همه صدا نداشت و امکان داشت تنهایشان ترک بردارد.

بیرون رفتیم هوای سرد بیرون بر صورتم سیله میزد در این هوا کی بیرون میره مثلا دلشان را خوش کرده اند بهار دارند ! باور کن این هوا در ایران یعنی بنشین خانه کنار بخاری و کتابی بدست بگیری و آشی هم بوی مطبوع خودش را در فضا بپیچاند. نه اصلا این حرفها یاسینی بود در گوش سوزانه .

زنی بود ۶۱ ساله پر از حرارت و شور و حال که از هر لحظه زندگیش بیخود نمیگذشت ، نیرو و انرژی فوق العاده ای داشت و همیشه آماده برای بیرون رفتن! درست بر عکس من، تا مجبور به بیرون رفتن نباشم حاضر نیستم قدم بردارم.داخل

ماشینش طبق معمول بوی سیگار پیچیده بود ، نگاهی بهش کردم و او سریع گفت یک لحظه در را باز بگذار تمام میشه! نمیکشم قول میدم البته داخل ماشین! باز با چشمهایم چنان نگاهش کردم که دیگر حرفی نزد . چون بارها و بارها قول داده بود که ترک کند ولی از عهده این یکی بر نمیامد.

به پارکی که دوست دارم رسیدیم و او همچنان در حال صحبت بود از مهمانی دیشبش تعریف میکرد و فیلمی که دیده بود و گاها نگاهی به من که بفهمد گوش میدهم یا نه!

پارکی که تمامی گلها و گیاهانش ژاپنی هستند و با نظم خواصی درست شده و خیلی آرام هستش و گاهی اوقات که خانه نباشم معمولا مرا در آنجا میتوانند پیدا کنند. اتاقکهایی به سبک ژاپن و سکوتی عجیب آنجا را به زیر بغل گرفته . گویا پرندگان هم میدانند وقتی از بالای پارک میگذرند هیچ صدایی از آنها بیرون نمیاد . روی نیمکتی نشستیم . هنوز میلرزیدم و به هوای بیرون عادت نکرده بودم . سوزانه گاها چیزی میپرسید میخوای برم پتو بیارم بکشی روی پاهات ؟ نگاهش کردم و گفتم سوزانه عمه داری؟ گفت آره ولی خیلی از ما فاصله دارند ، چرا با آنها چکار داری؟ گفتم : هیچ پتو اگر خواستی بیاری برای عمه ات بیار !! تازه متوجه شوخی من شد و گل از گلش شکفت و سریع گفت: میترسیدم امروز با من حرف نزنی! با نگاهی جوابش را دادم او هم سکوت کرد و کتابی از کیفش بیرون اورد و به دست گرفت

نگاهی به اطراف انداختم درختان انگار لباس خواب نازکی بر تن کرده بودند واز لختی در امده و جا جایی گلهای وحشی با ترس سر از خاک بیرون کشیده و اطراف را با ترس نگاه میکردند مبادا باغبان بیایید انها را از ریشه بیرون بکشد. رستوران هم باز بود و چند جوان داشتند با فروشنده صحبت میکردند . رفتم دوتا قهوه گرفتم و امدم باز نشستم سوزانه قهوه اش را عادت داشت داغ داغ بنوشد و وسطها سیگاری روشن میکرد . صداری هورت کشیدنش سکوت را میشکست . قهوه در دستانم گرمای خود را به تمامی بدنم میرساند و خوشایند بود.بوی قهوه و گرمیش مرا به یاداواورد. کسی که هیچ وقت برایم وجود نداشت ولی بود ! درون قلبم خانه کرده و به این زودی بیرون نمیرفت. در افکار خودم غرق شده بودم دست در دستان او بارها در خیال در همین پارک قدم زده و برایش از نبودنها صحبت کرده و گاه قطره ای اشک در چشمانم شناور میشد و از ترس یخ زدن بیرون نمیامد. سوزانه یهو گفت: حالت بده میخوای بریم دکتر؟ به خود آمدم و با تعجب نگاهش کردم ، مگر چکار کردم ؟ گفت: بقدری تند تند نفس میکشدی که احساس کردم داری خفه میشی ! صورتت قرمز شده ! حالت خوبه؟

بهش گفتم آرام باش خوبم ، اما تو باور نکن.

سکوت کرد و کتابش را باز تا در لابلای خطوط غرق شود ، آهسته و آرام گفت: نمیدانم به عنوان یک دوست چه باید کرد؟ که تواورا که وجود نداشت از داخل خودت که وجود داری پاک کنی!!؟؟ چرا شما ها اینچنین دل میبندید باز هم نمبفهمم !! و دیگر سکوت جایگزین شد و نورخورشید بر تمامی بدنم دست میکشد و ا گرمم کرده و من مثل کودکی که احتیاج به دستهای محبتی دارد خود را به او سپرده بودم.

 
 

 

 



 
 
 
سپاس  از سوگند عزیز برای ارسال این متن  زیبا       

کاش وقتی زندگی فرصت دهد؛ گاهی از دوستان خدا يادی کنيم ؛

کاش بخشی از زمان خويش را ؛ وقف ياری يکديگر کنيم ،

کاش چون خورشيد نور افشان کنيم ؛ ازشعاع نور هر جنبنده را رخشان کنيم ؛

کاش وقتی چشم ها يی ابری اند ؛ به خود آيييم و سپس کاری کنيم ؛

کاش شب وقتی که تنها ميشويم ؛ با خدای چاره ساز خلوت کنيم ؛

کاش گاهی در مسير زندگی ؛ باری از دوش یکدگر کمتر کنيم .

فاصله های ميان خويش را با صفای عشق و مهر کمتر کنيم

کاش مثل آ ب مثل چشمه سار ؛ تشنگی ها را کمی کمترکنيم 

ما همه روزی از اينجا ميرويم ؛ کاش اين پرواز را باور کنيم

کاش با حرفی که چندان سبز نيست قلبهای يکديگر را نشکنيم

کاش با الهام از وجدان خويش ؛ يک گره از کار دلها وا کنيم

کاش رسم دوستی را ساده تر ؛ مهربانتر ؛ آسمانی تر کنيم

کاش در نقاشی ديدارمان شوقمان را با طراوت تر کنيم .

کاش رازهای نهان خويش را با خدای مهربان قسمت کنيم ؛

کاش در اوج غم و درماندگی ياری حق را به دل باور کنيم

پروین فرجادی

 
 
 

http://www.youtube.com/watch?v=ZeZmx۳KBwfY&feature=related

 
 
 
Glaube an mich



Glaube an mich
Meine Hände verlängern sich endlos
egal wo du auch bist
egal wo du dich befindest
egal wie du dich fühlst
egal was du erkennst
um deine Schultern berühren
wo du dich umdrehst
wo du mit deinen Augen
blau wie das Meer
entlang der Liebe
in Farbe der Hoffnung
mir das Lächeln bescheren
wo mein Herz anfängt zu beben
zu erzählen
zu verlieben
Ich sehe in deinen Augen
blau wie der Himmel
wie sie mich anlächeln
wie sie mir Zuversicht schenken
wie sie mir Halt geben
wie sie mir die Sorge
und die Angst
wegnehmen
wie das Leben den Sinn vorgibt
wie der Sinn einzigartig
meinen Körper bekleidet

Glaube an mich
Mit dir verkörpert das Leben
die Form der Ewigkeit

Mit dir stoppt die Zeit
in Zeitlosigkeit

Mit dir sehe ich die Farben
Mit dir gibt es keine Mauern mehr
Mit dir begegne ich
dem Glück
der Freue
der Hoffnung

Glaube an mich
Du verleihst mir den Sinn
wonach ich lebenslang auf der Suche war
Du schenkst mir die Hoffnung
von der ich im Schlaf träumte

Die Zeit wird zeitlos
Der Raum wird grenzenlos
Der Sinn strahlt die Farbe
Das Glück lächelt allseits

Ich finde
in deinen Augen
blau wie das Meer

Es ist nicht erklärbar
Es ist nicht beschreibbar
Es ist nicht ableitbar

In deinen Augen
finde ich
die Ewigkeit

Fühle die Zeitlosigkeit
entdecke,
erfahre
und berühre
den Sinn
das Leben
die Liebe

Abbas ۲۶.۱۲.۲۰۰۸

 
 

__________________________________________________

img_0147.JPG


 
 
 

 

به جای سنبل و سبزه و یا سیر و سماق و سرکه و سکه

بیا آراسته کن جان را، بیا صیقل بده دل را

دل و جانت بود آئینه و ماهی در این سفره

ره و رسم درستی را بکن همچو کتاب آسمانی و بده آنرا

راه و آدین را به جای اسکناس عیدی

صمیمیت، صبوری، صداقت، صفای دل، صراحت

طلائی است که میخواهد دل تو شنیدن بوقت سال تحویل

بیایید بنشینید به دور سفره ، دل که جان لبریز گشته است

در این دکان چه مشکل کنون چون طبیعت شود نو در بهاران را

کنیم ما چه غوغا، چو آن هفت سین شود هفت” صاد” در سفره ی دل ما

 

 

بسی

 
 
 

__________________________________________________

img_0051.JPG
 
 

مهربانان

یاران نازنین


هفت سین” و “هفت شین



سلامتی، سرخوشی،سرزندگی،سعادت ، سبکباری، سادگی‌، سرافرازی    ،

  شیرینی‌،شیرین کامی‌،شوخ طبیعی، شادمانی،شور ، شوق، شعف،


تقدیم شما خوبان باد



نوروز ۱۳۸۹ خجسته و پیروز

                                                      با عشق و مهر

علی‌ ناناز



با سپاس از تورج عزیز و مهربانم

مادربزرگ

مادر بزرگ بی قرار بود.آن شب آخرین شبی بود که او در کنار ما سپری میکرد.فردا قرار بود پدر،او را به خانه سالمندان ببرد.مادر دیگر نمیخواست او در کنار ما باشد.مادربزرگ حرفی نزد فقط به چهره تک تک ما نگاه کرد.او میخواست پیش ما بماند.ساعت از نیمه شب گذشته بود که مادربزرگ به اتاقش رفت.فردا صبح، هرچه صدایش کردیم از خواب بیدار نشد.او همیشه کنار ماست…


نجات

با افکارش ورمی رود. با گذشته کوتاه اما خوش.پلکهایش از فرط ضعف به هم چسبیده.رد سرد اشک را روی پوستش حس می کند و نیز میله ای را که جسورانه تا عمق ریه هایش فرو رفته.سرانگشت کشیده همسرش را برای چندمین بار به امید پاسخی می فشارد.بغض راه تنگ نفسش را می بندد.فشار بر بدنش دوچندان می شود.می نالد: ؟«اشهد ان …»

ناگهان همه جا روشن می شود.نور تند خورشید چشمش را می زند.کسی فریاد می کشد:« یکی هم اینجاست.کمک کنید از زیر آوار بیرونش بکشیم…»


منتظر

بیست سال قبل بود.استکان چای رو گذاشتم جلوش.نمی دونستم چطوری بهش بگم.سه سال بود ازدواج کرده بودیم.اما هر وقت از بچه دار شدن حرف میزدم ترش میکرد.دل تو دلم نبود.وقتی چای سرد سرد شد مثل یخ ،بدون قند سر کشید.همه کارهاش سرد بود ،حتی چای خوردنش.می خواستم بعد از شام بهش بگم اما بیرون رفت.فکر کردم زود برمی گرده.ولی ازش خبری نشد.به هیچ کس چیزی نگفتم.می گفتم برمی گرده ،اما امشب عروسی پسرمونه و اون هنوز برنگشته..


جای خالی

خیلی چاق بود.پای تخته که می رفت ، کلاس پر می شد از نجوا.تخته را که پاک می کرد ،بچه ها ریسه می رفتند و او با صورت گوشتالو و مهربانش فقط لبخند می زد.آن روز معلم با تأنی وارد کلاس شد. کلاس غلغله بود.یکی گفت:«خانم اجازه!؟گلابی بازم دیر کرده.»

و شلیک خنده کلاس را پر کرد.معلم برگشت.چشمانش پر از اشک بود.آرام و بی صدا آگهی ترحیم را بر سینه سرد دیوار چسباند.لحظاتی بعد صدای گریه دسته جمعی بچه ها در فضا پیچید و جای خالی او را هیچ کس پر نکرد…


دست تقدیر

این اواخر دردهای پی در پی امانش را بریده بود.باورش نمی شد که قلبی به بدنش پیوند شده باشد.

- «تو رو خدا بگید کی قلب عزیزش رو به من هدیه کرده؟»

نامزدش امیر در حالی که دست او را در دست داشت گفت:«جوانی که بر اثر تصادف دچار مرگ مغزی شده بود.»

بعد عکسی را از جیبش بیرون آورد.عکس محمد بود ،خواستگار قبلی اش.همان که برای خوشبختی او حاضر بود با ماشین قراضه اش صبح تا شب مسافرکشی کند و حالا با همان ماشین تصادف کرده بود.دستش را روی قلبش گذاشت.خیلی تند می تپید.گریه امانش نداد…


صف

باران بدجوری به صورتش می خورد.سرش را بالا گرفت و مأیوسانه نگاهی به صف طویل اتوبوس انداخت.صدایی گفت:ببخشید آقا!ساعت چنده؟

مرد برگشت و نگاهی به صورت درهم رفته پیرمرد انداخت و بی حوصله گفت:پنج.

با توقف اتوبوس جنب و جوشی در صف افتاد.جمعیتی که توی اتوبوس بودند کمی جابجا شدند:بیا تو آقا…یه نفر جا داره!

مرد برگشت و نگاهی به پیرمرد انداخت و یک قدم عقب کشید:شما بفرمایید پدر جان!

پیرمرد سوار شد.صورت خندان پیرمرد از پشت شیشه اتوبوس به مرد آرامش می داد.

باز هم باران می بارید اما این بار مرد نفر اول صف بود…


فرصتی برای جبران

لبخند بر لبهای کمرنگ مرد نشست:«اکنون من و توایم و همان خنده و نگاه.حرف بزن.دلم واسه صدات تنگ شده.دو ساله نشنیدمش!»

قطره اشک از صورت زن روی بالش مرد چکید.مرد گفت:«میدونی سحر!؟می خواستم جبران کنم!اما دیگه دیره…میگن قلبم دیگه نمی خواد کار کنه، بی معرفت رفیق نیمه راه شده»

لبهای زن از فرط بغض لرزید.آرام سر بلند کرد.اشک پهنه صورتش را پر کرده بود.

-حمید!به خاطر من زنده بمون!می خوام همه چی رو از نو بسازم.بهم یه فرصت دیگه بده.»و آرام خواند:«ما گرچه در کنار هم نشسته ایم…بار دگر به چشم هم چشم بسته ایم…دوریم هر دو دور…»

پرستار سرم را از دست مرد خارج کرد:«متأسفم!تموم کرد…»


قرض

همهمهء زندانیان و صدای دمپایی های زوار در رفته شان بر سنگفرش زندان در هم پیچیده بود.چشمان فرهاد از شادی پر از اشک بود.

- رضا با توام!چت شده؟نکنه ناراحتی بهت عفو خورده!؟هی مرد با توام!

دو قطره اشک از لای ته ریش جوگندمی مرد عبور کرد و روی نامه چکید.آرام گفت:«زندگیم داغون شد.»و بعد نامه را جلوی رفیقش گرفت:

«رضا سلام!بی مقدمه بگم، من دیگه نمی تونم به این وضع ادامه بدم.ما تا ابد از زیر قرضهای تو در نمیایم.ما از هم جدا شدیم،طلاق غیابی.این واسه هردومون بهتره و واسه بچه مون.


طلا…

با مادرم به ویترین طلافروشی خیره شده بودیم. ویترین مغازه پر بود از طلا و جواهرات قشنگ و جورواجور. مادرم با لبخند نگاهم کرد و وارد مغازه شد. اما من خیره به طلاها پشت ویترین ماندم. انتخاب کردن کار سختی بود. همه طرحها و مدلها چشمگیر و زیبا بودند اما…

گردنبند مادرم که تازه وارد ویترین شده بود،از همه زیباتر بود…

 

__________________________________________________

Next Page »
FireStats icon Powered by FireStats